ماهنامه الکترونیکی خبری - تحلیلی بلیغ (سال دوازدهم - شماره یکصد و بیست و ششم - تیر 1405)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
مرتب سازی بر اساس
 

ماهنامه الکترونیکی خبری - تحلیلی بلیغ (سال دوازدهم - شماره یکصد و بیست و ششم - تیر 1405)

null

طلیعه سخن

بار دیگر عاشورای حسینی با عظمت و شکوه فراوان فرا رسید و دانشگاه کربلا آغاز به کار کرد، دانشگاهی که درس شهامت و آزادگی و عدالت و عدم تسلیم در برابر ظلم و زور را به همگان می آموزد و بر در و دیوارش هیهات منّا الذلّه نوشته شده است.

عاشورای امسال که پس از جنگ تحمیلی رمضان و نیز تهاجم شدید تبلیغاتی دشمن بر ضد ایران اسلامی از یک سو و بر ضد جهان تشیع [لبنان] از سوی دیگر است، وضع خاصی دارد.

صهیونیست ها و حامیان غربی آن ها که با بیداری مردم مسلمان ایران منافع نامشروع خود را در خطر می بینند و شکست آن ها در برابر ایران اسلامی و دیگر جریان های مقاومت، آنان را از پیروزی نظامی مأیوس ساخته به فکر ایجاد جنگ داخلی در میان مسلمانان افتاده اند و تمام قدرت شیطانی و تبلیغاتی خود را در این راه به کار گرفته اند.

در چنین شرایطی باید به همگان هشدار داد که در دام آن ها نیفتند و مجالس حسینی که میعادگاه میلیون ها نفر از عاشقان این مکتب است بهترین فرصت را برای دعوت به اتحاد و اتفاق مردم و پرهیز از هر کاری که سبب تفرقه می شود یا بهانه ای به دست دشمن می دهد فرصتی طلایی برای این دعوت است.

محرم و عاشورا با مفاهیمی گره خورده که انسان روز به روز نیاز بیشتری به آن دارد. مساله مبارزه با زورگویان و طغیان گران و گسترش عدالت در جهان مفاهیم موجود در عاشورا  جاذبه ای است بی نظیر که همه گروه ها و اقشار و اقوام و جناح ها را جمع می کند؛ این حلقه اتصال سرمایه مهمی است و باید همه جناح ها و گروه ها از آن استفاده و فاصله ها و اختلافات را کم کنند و در مقابل دشمن خارجی بایستند.

در این میان مذاکرات با دشمن نباید سبب شود افراد و گروه ها مقابل هم بایستند؛ مبادا خدایی نکرده منجر به اختلافات شدید شود و شاید دل دشمن هم همین را می خواهد تا از این طریق اختلافی بین ملت بیندازند و بر ما مسلط شوند؛ اگر نگرانی هایی از جزئیات مذاکره با دشمن وجود دارد باید در پرتو نام امام حسین و عاشورا و محرم برطرف شود.

به هر حال  بهترين عامل وحدت پيروان اهل بيت عليهم السلام كه با كمترين زحمت و كمترين هزينه مى‏تواند توده‏ هاى ميليونى را حول يك محور جمع كند، همين مراسم عزادارى حسينى است. به يقين اگر ملّتى از چنين قدرتى برخوردار باشد كه بتواند در كوتاه ترين فرصت و با كمترين تبليغات، نيروهاى متفرّق خويش را گردآورى كرده و سازماندهى كند، مى‏ تواند هر مانعى را از سر راه پيشرفت خود بردارد.

امروزه وحشتى كه در دل دشمنان دين از برپايى اين مجالس افتاده است بر كسى پوشيده نيست، تا جايى كه گاه با بى ‏محتوا ساختن چنين مجالسى و کم رنگ کردن فرهنگ عاشورا و اسلام در پی ضربه زدن به مرجعیت و روحانیت هستند و هم چنین با ایجاد شبهات و اختلاف می خواهند این فرهنگ غنی را در میان مردم کم رنگ جلوه دهند.

لذا آگاهی مردم در برابر شبهات دشمنان بسیار حیاتی است؛ مبلغان وقایع عاشورا را به خوبی برای مردم بازگو و با تطبیق درست، اعمال دشمنان و یزیدیان عصر حاضر یعنی اسراییل و آمریکای جنایتکار را به مردم معرفی کنند تا در دام توطئه های آن ها قرار نگیرند.

هم چنین در مجالس عزاداری سیدالشهدا علیه السّلام طرح سیاست کلی حفظ نظام اسلامی و استقلال کشور ضروری است؛ در این بین اشعاری که مداحان عزیز استفاده می کنند باید حماسی باشد و روح حماسه را در جوانان زنده نگه دارد چرا که امروز بیش از هر زمان به این روحیه نیاز داریم.

وقتی بانوی سرافراز عاشورا، حضرت زینب کبری (س) در مقابل یزید می ایستد، می گوید: ای یزید فکر نکن که من مثل یک اسیر مقابل تو ایستاده ام بلکه برای من ننگ است با هم چون تویی هم سخن و رودرو شده ام؛ پیام آن این است که در هیچ شرایطی، نباید تن به ذلت داد و این جزو درس های عاشوراست.

اگر انسان به آن چه دارد راضى نباشد گاه مجبور مىشود به تملق و چاپلوسى و دست بوسى و مانند آن؛ دولت هاى ذليلى كه زير سلطۀ آمريكا هستند از اين قبيل اند، كه براى ماندن، هرچه آمريكا مى گويد قبول مى كنند. حال آن که خداوند مى خواهد مؤمن عزيز باشد و انسان بايد براى حفظ عزّت هزينه كند. عزّت از مقام و مال بالاتر و مهم تر است، به همين دليل امام حسين عليه السلام در بخشى از سخنانش در روز عاشورا فرموده است: «أَلا وَ اِنَّ الدَّعِيَ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ تَرَكَنِي بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ لَهُ ذَلِكَ هَيْهَاتَ مِنّي الذِّلَّةُ؛ هان! اين زنا زاده پسر زنا زاده مرا ميان مرگ و خوارى مخيّر كرده است. هيهات كه بتواند از سوى من به خواسته خود برسد و هرگز تن به ذلّت نمى‏ دهم‏».[١]

با این تفاصیل باید با حماسه عاشورا و پیام های عاشورا بر دشمنان پیروز شویم و امام راحل از همین عاشورای حسینی استفاده کرد و تشکیلات عظیم یزیدی را در هم کوبید و همان هدف در جنگ ٤٠ روزه اخیر ادامه یافت تا سربلندی دیگر برای مردم مقاوم ایران به ثبت رسید.

در خاتمه باید گفت تا زمانی که حق و باطل در برابر هم قرار دارند، مساله عاشورا و کربلا وجود خواهد داشت و بر همان تفکر و اهداف حسینی در برابر دشمنان خواهیم ایستاد و هرگز از اصول و مبانی رسالت الهی کوتاه نخواهیم آمد. انشاء الله با همت و تلاش دولتمردان ما و با تکیه بر اتحاد آحاد مردم و  توان داخلی و عزت و سربلندی در دیپلماسی نیز همانند میدان پیروز می شویم.

 پی نوشت:

[١] بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏٤٥، ص٨٣، ح١٠.

پیام ها و بیانیه ها

پیام حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی دامت برکاته
به همایش بین المللی غدیر و مقاومت

بسم الله الرحمن الرحیم
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اصبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحُونَ»
(آل عمران، آیه٢٠)

در آغاز سخن، فرا رسیدن عید سعید و سراسر نور غدیر را به عموم مسلمانان و شیعیان جهان، بهویژه شما عزیزان، تبریک و تهنیت عرض نموده و از همه برگزارکنندگان، دستاندرکاران و شرکتکنندگان این همایش صمیمانه تقدیر و تشکر مینمایم. امیدوارم این تلاشهای ارزشمند منشأ آثار و برکات فراوان در جهت نشر و ترویج معارف اهلبیت (علیهم السلام) باشد.

آموزه های مکتب غدیر، برخلاف آنچه برخی تنگنظران میپندارند، میتواند یکی از مهمترین محورهای اجتماع، همگرایی و وحدت امت اسلامی باشد. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) با ابلاغ ولایت و امامت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و تأکید بر مودت و پیروی از آن حضرت، راه بقا و تداوم اسلام ناب را به روی بشریت گشود. همین معارف الهی در طول تاریخ، خط روشن اسلام اصیل را حفظ کرده و از انحراف و فراموشی آن جلوگیری نموده است.

یکی از برجسته ترین ویژگیهای این مکتب، جایگاه امام معصوم (علیه السلام) و فقهای امت به عنوان نواب آن ذوات مقدسه در هدایت و راهبری جامعه اسلامی است؛ شخصیتهایی که همواره پرچمدار استقامت در برابر ظلم و استکبار، و مانع تزلزل و انحراف ناشی از نفاق، جهل و دنیاطلبی بودهاند.

تاریخ به روشنی گواه آن است که بسیاری از شکستها و عقبماندگیهای امت اسلامی، نتیجه عملکرد حاکمان و زمامداران بیایمان یا سستعنصری بوده است که در برابر کمترین فشار یا تطمیع، منافع شخصی و آسایش خویش را بر مصالح امت اسلامی ترجیح دادهاند، یا با القای یأس و سستی، جوامع اسلامی را به سوی تسلیم در برابر دشمنان و فاصله گرفتن از اصول ایمان و تعالیم اسلام سوق دادهاند. اگر پایداری عالمان عامل، خداترس و مسئولیتشناس و نیز استقامت رهبران دینی نبود، بخش عظیمی از هویت اسلامی از میان رفته و کفر و استکبار جهانی بر سرزمینها و منابع اسلامی سلطه کامل یافته بود، چنانکه متأسفانه نمونه هایی از آن در برخی بلاد اسلامی مشاهده میشود. این حقیقت، اهمیت تبعیت مردم از رهبری دینی را آشکار میسازد؛ همانگونه که نمونه ای روشن از آن را در حیات جمهوری اسلامی ایران و در ارتباط متقابل میان امام و امت مشاهده کردهایم.

در مقطع کنونی نیز، همانگونه که جهانیان مشاهده میکنند، این پیروان مکتب غدیرند که در نقاط مختلف جهان، از ایران و عراق گرفته تا لبنان، یمن و دیگر سرزمینها، با تبعیت از زعمای دین و رهبران الهی، در عرصه اعتقاد و عمل، استوار و سربلند در برابر توطئهها و نقشههای زورگویان و طاغوتیان ایستادهاند و جان و مال خود را در این مسیر تقدیم کردهاند. بیتردید وعده الهی در نصرت مؤمنان تحقق یافته و خواهد یافت، و به زودی پیروزی آشکار اسلام و شکست خفتبار جبهه کفر بیش از پیش نمایان خواهد شد و اوج این نصرت الهی نیز با ظهور حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) و تحقق حکومت جهانی عدل و توحید رقم خواهد خورد، إن شاء الله تعالی.

آنچه مؤید و مبین این سخن است، گرایش روزافزون آزادیخواهان و حقطلبان در اقصی نقاط جهان ـ از مذاهب مختلف اسلامی و حتی پیروان دیگر ادیان - به این پرچم و این مکتب الهی است؛ گرایشی که نویدبخش آمادگی دلها برای اجتماع در زیر پرچم قیام مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خواهد بود.

اینجانب بار دیگر ضمن تبریک این عید بزرگ، از زحمات همه دستاندرکاران همایش «غدیر و مقاومت» و نیز شرکتکنندگان محترم قدردانی میکنم و از خداوند متعال مسالت دارم که همه ما را از شیعیان راستین امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و مشمول شفاعت آن حضرت قرار دهد.

والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
قم- ناصر مکارم شیرازی
خرداد ۱۴۰۵- ذی الحجه ۱۴۴۷

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (دامت برکاته)
درپی درگذشت حضرت آیت الله حاج شیخ اسحاق فیاض (طاب ثراه)

بسم الله الرحمن الرحیم

خبر ارتحال عالم ربانی و مرجع عالیقدر، حضرت آیت الله حاج شیخ اسحاق فیاض (طاب ثراه)، موجب تأثر و اندوه فراوان گردید و حوزه مقدسه نجف اشرف را در سوگ نشاند.

سالها حضور در نجف و تربیت شاگردان فراوان و تألیف کتب و اشراف بر جریان علمی آن حوزه و ارشاد مؤمنین و مقلدان، تنها بخشی از برکات وجود این فقیه بود که فراموش نخواهد شد و آثار صالحه آن باقی خواهد ماند ان شاء الله.

اینجانب این ضایعه مؤلمه را به حوزه نجف اشرف، ملتهای مؤمن افغانستان و عراق، عموم مقلدان و ارادتمندان آن مرجع فقید، و به ویژه خاندان معزز ایشان، تسلیت عرض نموده، از درگاه خداوند متعال برای آن فقید سعید، علو درجات و حشر با اولیای الهی، و برای بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسئلت مینمایم.

والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
قم ـ ناصر مکارم شیرازی
۱۴۰۵/۳/۱۶

دیدارها

دیدار خانواده شهید دکتر لاریجانی
با حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی دامت برکاته

خانواده شهید دکتر لاریجانی با حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی دامت برکاته دیدار کردند.

معظم له در این دیدار شهادت پرافتخار دکتر لاریجانی را به خانواده ایشان تبریک و تسلیت عرض نمودند و از خداوند متعال برای آن ها طلب صبر و اجر نمودند.

ایشان با قدردانی از خدمات این شهید والا مقام، فرمودند: از همان اوایل مشخص بود که ایشان گوهری است که قدرش به درستی شناخته نمی شود.

معظم له افزودند: ایشان در ایام زندگی با خدمات و در انتها با شهادت خود جواب بدخواهان را دادند.

مهار گرانی و رسیدگی به مطالبات معیشتی مردم باید در اولویت دولت قرار گیرد

حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار با رئیس دفتر رئیس جمهور، با تأکید بر ضرورت حفظ سرمایه اجتماعی و تقویت اعتماد عمومی، هماهنگی و همراهی مردم با دولت را یکی از مهمترین عوامل موفقیت کشور دانسته و اظهار داشتند: مردم در همه صحنهها حضور دارند و با مشارکت گسترده خود از برنامههای کشور حمایت میکنند که این سرمایه ارزشمند باید حفظ و تقویت شود.

ایشان با اشاره به نقش مردم در پیشبرد امور کشور، افزودند: همکاری و همراهی مردم در شرایط مختلف همواره از عوامل پیشرفت دولتها بوده است و مسئولان باید قدردان این همراهی باشند.

معظمله در ادامه با ابراز نگرانی از افزایش بیرویه قیمتها، گرانی را مهمترین دغدغه کنونی مردم عنوان کرده و تصریح کردند: آنچه امروز بیش از هر موضوع دیگری از سوی مردم مطرح میشود، گرانی سرسامآور و لجامگسیخته کالاها و خدمات است؛ مسئلهای که فشار زیادی بر اقشار مختلف جامعه وارد کرده است.

ایشان با تأکید بر لزوم شناسایی ریشههای این مشکل خاطرنشان کردند: باید با برگزاری جلسات کارشناسی و بررسیهای دقیق، منشأ اصلی این گرانیها مشخص شود و روشن گردد که چه میزان از این مشکلات به دولت، کسبه، شرایط اقتصادی و یا عوامل دیگر بازمیگردد تا بتوان برای آن راهحل مناسبی یافت.

حضرت آیتالله العظمی مکارم شیرازی همچنین به مشکلات حوزه مسکن اشاره کرده و افزودند: افزایش هزینههای تحویل واحدهای مسکونی و مطالبه مبالغ سنگین از کارگران، کارمندان و اقشار کمدرآمد، موجب فشار بر آنان شده است و دولت باید برای کاهش این مشکلات چارهاندیشی کند.

معظم له با اشاره به ضرورت امیدآفرینی در جامعه، تصریح کردند: حداقل انتظار مردم این است که احساس کنند دولت برای حل مشکلات اقتصادی و کنترل گرانی برنامه و اراده جدی دارد.

یادداشت

١
سیری در تعالیم امام کاظم علیه السلام
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

امام کاظم‏ علیه السلام علیرغم فشارها و تنگناهای حکومت بنی عبّاس، تلاشهای علمی‏ و فقهی بینظیری از خود به جای گذاشت و روایات پرارزش و گنجینه سودمندی در اختیار مسلمانان قرار داد و در همان شرایط به ترویج فرهنگ اهل بیت و فقه آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین پرداخت.

با این تفاصیل ضرورت بازخوانی کلام نورانی آن حضرت در راستای تبیین معارف ناب اسلامی ضروری است، از این رو نگاشته حاضر به شرح و تفسیر گزیدهای از سخنان نورانی آن حضرت اختصاص یافته است.

حکمرانی احمقانه!

یکی از مشکلات تمام جوامع بشری این است که پستها بر اساس لیاقتها تقسیم نمیشود، بلکه بر اساس رابطهها، وابستگیها و جناحبازیها تقسیم میگردد.

امام کاظم علیه السلام در [این زمینه] در روایتی از امام علی علیه السلام میفرماید: «إِنَّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ لاَ یجْلِسُ فِی صَدْرِ اَلْمَجْلِسِ إِلاَّ رَجُلٌ فِیهِ هَذِهِ الْخِصَالِ الثَّلَاثُ أَوْ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ فَمَنْ لَمْ یکنَّ فِیهِ شَیءٌ مِنْهُنَّ فَجَلَسَ فَهُوَ أَحْمَقُ؛ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: هیچ کس صدرنشین مجلسی نمیشود مگر این که دارای صفات سه گانه [١. قدرت پاسخگویی به سؤالات. ٢. رها ساختن مردم از سرگردانی. ٣. مشاور خوب بودن] یا یکی از آنها باشد؛ بنابراین، کسی که هیچ یک از آن خصلتها را نداشته باشد و در صدر مجلس بنشیند، احمق است».

منظور از صدر مجلس به جلسات معمولی اختصاص ندارد، بلکه اعم از آن است. بنابراین، کسی که میخواهد مدیر کل شود یا ریاست مرکزی را بر عهده بگیرد یا به مقام وزارت برسد، باید دارای صفات سهگانه یا حداقل یکی از آنها باشد.

اسلام برای مدیریّت، شرایط خاصّی قائل است و بدون وجود این شرایط، کسی نباید این مسئولیّت را بپذیرد. نه اینکه پزشک مسئولیت امور نفت و گاز را بپذیرد، مهندس نفت و گاز، وزارت بهداشت را قبول کند و متخصّص مسائل دینی، وزیر کشاورزی شود؛ بلکه هرکس در هر پستی که لیاقت و شایستگی آن را دارد، مشغول به کار شود و کسی که بدون آن صفات سهگانه، عهدهدار کاری شود و در صدر جامعه یا بخشی از جامعه قرار گیرد، احمق و نادان است.

[به کلام] دختران شعیب علیه السلام که به پدر پیشنهاد کردند موسای جوان را برای چوپانی گوسفندان، به کار دعوت کند، توجّه فرمایید: «یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَمِینُ؛ ای پدر! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی آن کس است که نیرومند و درستکار باشد [و او همین مرد است]».

طبق این آیه شریفه حتّی مدیریّت گوسفندان شرایطی دارد و چوپان باید دارای دو صفت قدرت و امانت باشد. قوی باشد تا بتواند گوسفندان را در مقابل هجوم گرگها حفظ کند، و امین باشد تا در حفظ گوسفندان مردم و حتّی شیر آنها خیانت نکند.

در داستان حضرت یوسف علیه السلام شرایط خزانهدار یک کشور بیان شده است. در آیه شریفه ٥٥ سوره یوسف میخوانیم: «قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الاْرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ؛ [یوسف علیه السلام به پادشاه مصر] گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین [مصر] قرار ده، که نگاهبانی آگاهم!».

وزیر دارایی یک کشور باید حساب دخل و خرج کشور را به طور دقیق داشته باشد و این کار به حافظهای قوی نیاز دارد. علاوه بر این، باید دانش کافی این کار را هم داشته باشد، و لذا حضرت یوسف علیه السلام خود را حفیظ و علیم معرّفی کرد.

صفت «علیم» در چوپانی شرط نبود، زیرا دانش چندانی نیاز ندارد، ولی خزانهداری، دانش ویژهای میطلبد.

در داستان فرماندهی حضرت طالوت، به صفات دیگر یک مدیر لایق و توانا اشاره شده است. هنگامی که بنی اسرائیل از ظلم و ستم جالوت به ستوه آمده و خدمت پیامبرشان [اشموئیل علیه السلام] رسیدند تا فرماندهی شجاع برایشان انتخاب کند که به جنگ جالوت بروند، آن پیامبر خدا جوان برومندی به نام طالوت را به فرماندهی آنها برگزید. آنها اعتراض کردند که او نه ثروت زیادی دارد و نه از ما شایسته تر است. پیامبر خدا در پاسخ اعتراضشان گفت: «إِنَّ اللهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ؛ خدا او را بر شما برگزیده و او را در دانش و توانایی جسمانی، فزونی بخشیده است».

یعنی آن چه برای فرماندهی جنگ لازم است، قدرت و توان جسمی و علم و آگاهی درباره مسائل نظامی است و ثروت و حسب و نسب تأثیری در این مطلب ندارد. همانگونه که «طالوت» مردی بلندقامت، تنومند و خوشاندام بود، اعصابی محکم و نیرومند داشت، از نظر قوای روحی نیز بسیار زیرک، دانشمند و با تدبیر بود. بعضی علّت انتخاب نام طالوت را برای وی، همان طول قامت او میدانند.

قرآن مجید هزار و چهارصد سال قبل شرایط مدیریّت و صدرنشینی در امور مختلف را بیان کرده است و پیام آن این است که ما نیز در زندگی فردی واجتماعی خود برنامهریزی داشته باشیم و مسئولیّتها را بر اساس لیاقتها و شایستگیها تقسیم کنیم، نه بر اساس رفاقتها و دوستیها و مسائل حزبی و سیاسی.

حضرت امیر علیه السلام در پایان روایت مورد بحث، کسانی را که بدون داشتن حتّی یکی از صفات سهگانه، مسئولیّتی را میپذیرند، احمق و نادان میشمرد. چون هم مردم را بدبخت میکنند و هم خودشان را در دنیا بیآبرو و در آخرت رسوا و بیحیثیّت مینمایند.

بی شک اگر به روایات معصومین علیهم السلام، به ویژه روایات مورد بحث، عمل کنیم، این بخش از مشکلات مردم حل میشود.

حسن همسایگی

امام کاظم علیه السلام میفرماید: «لَیسَ حُسْنُ الْجِوَارِ کفَ الْأَذَی وَلَکنْ حُسْنُ الْجِوَارِ صَبْرُک عَلَی الْأَذَی؛ همسایگی نیکو فقط این نیست که همسایهاش را ناراحت نکند، بلکه باید در برابر اذیت همسایه نیز صبر نماید».

مطابق روایت، حسن جوار و همسایگی خوب، این است که اگر از همسایه به تو ناراحتی رسید، تحمّل کنی، چون در عالم همسایگی ممکن است مشکلاتی نیز پیدا شود، برای مثال، جشن یا عزایی است که مشکلات ایجاد میکند و یا تعمیراتی انجام میدهد که ممکن است عبور و مرور مشکل شود، که در همسایگی، این امور، طبیعی است و حسن جوار این است که این امور را تحمّل کنی، چون امروز این مشکلات برای همسایه توست و فردا تو این مشکلات را خواهی داشت.

اگر همسایهها خوب باشند به فریاد یکدیگر میرسند و چه بسا رابطه همسایهها با هم باعث نجات عدّه زیادی میشود.

اسلام برخلاف سخن ناآگاهان و دشمنان، بر محور عواطف و رحمت دور میزند و همسایه را در حکم خویشاوند میداند و سفارش او را میکند.

[لیکن] در دنیای امروز عواطف مرده و همسایه کالعدم است، بهگونهای که گاه بیست سال دیوار به دیوار هستند، ولی یکدیگر را نمیشناسند. در بعضی از شهرهای بزرگ ما نیز این فرهنگ کمکم در حال حاکم شدن است. دنیای مادّی دنیای مرگ عواطف است، به طوری که گاه درباره فرزندان خودشان نیز این گونهاند.

باید به همسایگان محبّت کنیم تا بفهمند تعلیمات اسلام چگونه است و باید در مشکلات همسایهها با آنها همدردی کرد و به آنها رسیدگی نمود.

ترسیم باشکوه سعادتمندی

امام کاظم علیه السلام در فرازی میفرماید: «یا هِشَامُ ثُمَّ وَعَظَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَرَغَّبَهُمْ فِی الْآخِرَةِ فَقَالَ: "وَمَا اَلْحَیاةُ اَلدُّنْیا إِلاّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدّارُ اَلْآخِرَةُ خَیرٌ لِلَّذِینَ یتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ"؛ ای هشام! سپس خداوند اهل عقل و تفکر و اندیشه را موعظه کرد و آنها را درباره جهان آخرت تشویق نمود، پس فرمود: "زندگی دنیا، جز بازی و سرگرمی نیست! و سرای آخرت، برای آنها که پرهیزگارند، بهتر است. آیا نمیاندیشید؟!"».

امام علیه السلام آیهای از قرآن مجید نقل کرد که در آنها به اسرار آفرینش، دعوت به توحید و فراخواندن به تعقّل و تفکر و اندیشه اشاره شده بود و معنای آن این بود که توحید، بنای مستحکم و زیبایی است که شالوده و پایههای آن، عقل و خرد است. در این فراز، رسیدن به سعادت جاودان در جهان آخرت را تنها در سایه تعقّل و تفکر میداند.

آیه شریفه بالا تصویری از دنیا و آخرت ارائه میدهد که در آن، برتری آخرت بر دنیا به وضوح دیده میشود و تقوا، رمز نجات در جهان آخرت شمرده شده است. ضمن این که خداوند به مردم درباره دنیا هشدار داده که چیزی جز لهو و لعب نیست.

بنابراین، «لَعِب» به بازیهای بیهدف گفته میشود. امّا «لهو»، هدفی دارد و آن سرگرمی است. به همین دلیل بازیهای کودکان را «لَعِب» و بازیهای بزرگسالان را «لهو» میگویند، ولی از آن جا که هر دو توخالی هستند و هدف مثبتی ندارند، با هم یکسانند.

در بازی کودکان، همه چیز، وهم و خیال است. یکی شاه میشود و دیگری وزیر و نفر سوم دزدِ قافله. وزیر، دزد قافله را دستگیر میکند و به نزد شاه میبرد تا شاه دستور مجازاتش را صادر نماید. بازی که تمام شد، نه از شاه خبری هست و نه از وزیر و نه از دزد، و آنها هم چون سابق با هم دوست و صمیمی خواهند بود. دنیا و مقامات آن نیز اوهام و خیالاتی بیش نیست، و بزرگسالان نیز باید در بازیهای خود از کودکان درس بگیرند.

امور دنیوی نیز چنین است؛ ثروتش، مقامش، جاه و جلالش و هر آنچه جنبه دنیوی دارد، به تعبیر قرآن، لهو و لعب است و آن چه جاودانه و پایدار است، آخرت است.

در جهان آخرت خبری از عداوت و دشمنی و عناد و قتل و غارت و خونریزی و دیگر رذائل اخلاقی نیست. در آنجا کینهها از سینهها زدوده میشود. جهان آخرت عالمی است مملوّ از صلح و صفا و صمیمیت و محبّت.

همه با هم برادروار زندگی میکنند و هیچ کس مزاحمتی برای دیگری ایجاد نمیکند. نه کسی نگران هجوم سارقان و راهزنان است، نه خوفی از بیماری و کسالت وجود دارد، نه وحشتی از تمام شدن و پایان یافتن زندگی و رسیدن زمان مرگ. خلاصه، زندگی و نعمتهای جهان آخرت به قدری زیبا و خوب است که به تعبیر روایات، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده و نه به ذهن بشری خطور کرده است: «ما لا عَینٌ رَأَتْ، وَلا اُذُنٌ سَمِعَتْ، وَلا خَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرٍ»و لذا ارائه تصویر دقیقی از آخرت امکانپذیر نیست.

امّا زندگی دنیا مجموعهای از وحشتها، آلام و دردها و رنجها و نگرانیهاست؛ ترس و وحشتِ از دست دادن پول و ثروت و دارایی و مقام و موقعیت اجتماعی، دردهای روحی و جسمی مختلفی که براثر گذشت زمان و کهولت و بالا رفتن سن، دامنگیر انسانها میشود. کار انسان به جایی میرسد که هم چون کودکان حتّی قادر بر حفظ آب دهان خود نیست! در دوران سلامت هم، نگران چگونگی استفاده از امکانات موجود خود است.

نتیجه این که زندگی دنیا چیزی جز لهو و لعب نیست و زندگی آخرت برای کسانی که اهل تقوا هستند بهتر است. و عقل، زندگی آخرت را که سراسر خیر و برکت است بر زندگی دنیا ترجیح میدهد.

تجارت پرسود

امام کاظم علیه السلام فرمود: «یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ رَضِیَ بِالدُّونِ مِنَ الدُّنْیَا مَعَ الْحِکْمَةِ، وَلَمْ یَرْضَ بِالدُّونِ مِنَ الْحِکْمَةِ مَعَ الدُّنْیَا، فَلِذَلِکَ رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ؛ ای هشام! عاقل کسی است که امکانات محدود و مختصر دنیا همراه با حکمت فراوان را بر حکمت اندک همراه با امکانات فراوان دنیا ترجیح میدهد، و لذا [این گونه افراد در بازار دنیا] تجارتشان سود میدهد و دچار خسران و ضرر نمیشوند».

این روایت در مقابل کسانی مطرح شد که منکر حجیت عقل بودند و امام کاظم علیه السلام با استناد به ادلّه عقلی و آیات قرآن، قصد تقویت پایههای عقلانیت و حکمت را داشت تا اسلام را یک آیین ضد عقلانی نپندارند. به هر حال، آن حضرت در این فراز از روایت به این مطلب اشاره دارد که دنیا تجارتخانه است.

بنابراین، باید مراقب باشیم که در مقابل از کف دادن سرمایه عمر، چه چیزی به دست میآوریم. آیا در این تجارت سودی بردهایم یا زیان کردهایم؟

آیات فراوانی درباره اهمیت حکمت در قرآن مجید بیان شده از جمله خداوند متعال در آیه شریفه ۲۶۹ سوره بقره میفرماید: «یؤْتِی اَلْحِکمَةَ مَنْ یشاءُ وَمَنْ یؤْتَ اَلْحِکمَةَ فَقَدْ أُوتِی خَیراً کثِیراً وَما یذَّکرُ إِلاّ أُولُوا اَلْأَلْبابِ؛ [خدا] دانش و حکمت را به هر کس بخواهد [و شایسته باشد] میدهد؛ و به هر کس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است و جز خردمندان، [این حقایق را درک نمیکنند و] متذکر نمیشوند».

در این آیه شریفه، از حکمت، به خیر کثیر تعبیر شده است.

در آیه شریفه ۱۵۱ سوره بقره، هدف بعثت پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم چنین بیان شده است: «یتْلُوا عَلَیکمْ آیاتِنا وَیزَکیکمْ وَیعَلِّمُکمُ اَلْکتابَ وَاَلْحِکمَةَ وَیعَلِّمُکمْ ما لَمْ تَکونُوا تَعْلَمُونَ؛ [رسولی از خودتان در میان شما فرستادیم، تا] آیات ما را بر شما بخواند، و شما را پاکیزه سازد، و به شما کتاب و حکمت بیاموزد، و آن چه را نمیدانستید به شما یاد دهد».

طبق این آیه شریفه، سرمایه پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم قرآن و حکمت بوده است.

سومین آیه درباره داود پیامبر علیه السلام است که خداوند او را برای نجات بنی اسرائیل برگزید. توجّه فرمایید: «وَآتاهُ اَللّهُ اَلْمُلْک وَ اَلْحِکمَةَ؛ و خداوند حکومت و دانش را به او بخشید».

طبق آن چه از این آیه شریفه استفاده میشود، حکومتی به درد میخورد که توأم با حکمت باشد و حکومت و سلطنت منهای حکمت ارزش و بهایی ندارد.

حکمت در نظر مفسّران، مجموعهای از معرفت، علم، اخلاق، تقوی، نور و هدایت است که انسان را از نافرمانی خدا بازمیدارد.

بنابراین، حکمت، هم جنبه نظری دارد و هم جنبه عملی. جنبه نظری آن، اعتقاد به معارف و مبانی دینی بهویژه خداشناسی است و حکمت عملی، همان اخلاق و ارزشهای دینی و خمیر مایه تقواست و کسی که دارای مبانی اعتقادی محکم و استوار و ارزشهای اخلاقی فراوان باشد، به او خیر کثیر عطا شده است.

امام کاظم علیه السلام فرمود: ای هشام! عاقلان کسانی هستند که به دنیای کم قناعت کرده و به سراغ حکمت نظری و عملی رفتهاند و بدینسان در تجارت خانه دنیا سود کردهاند. و آنها که سرگرم دنیا و مظاهر فریبنده آن شده و از حکمت بهره زیادی نبردهاند، عاقل نبوده و دچار خسران شدهاند. به امید آن که از گروه اوّل باشیم؛ نه گروه دوم.

در پی عقل کامل

امام کاظم علیه السلام در روایتی [خطاب به هشام] فرمود: «یا هِشَامُ! مَنْ أَرَادَ الْغِنَی بِلا مَالٍ، وَرَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ، وَالسَّلامَةَ فِی الدِّینِ، فَلْیتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی مَسْأَلَتِهِ، بِأَنْ یکمِّلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا یکفِیهِ، وَمَنْ قَنِعَ بِمَا یکفِیهِ اسْتَغْنَی، وَمَنْ لَمْ یقْنَعْ بِمَا یکفِیهِ لَمْ یدْرِک الْغِنَی أَبَداً؛ ای هشام! هرکس در پی بینیازی بدون پشتوانه مالی، و راحتی و آسودگی قلب از حسد، و سلامت در دینش است باید هنگام دعاهایش به درگاه خداوند متعال، از او بخواهد عقلش را کامل کند؛ زیرا عاقل به آنچه مورد نیازش باشد قناعت میکند، و کسی که به آن چه نیازش است قناعت کند غنی میشود، و کسی که به آن چه نیاز دارد قناعت نکند هرگز غنا و توانگری را درک نخواهد کرد».

از روایات، ازجمله کلمات علی علیه السلام، استفاده میشود که غنا بر دو قسم است:

۱. غنای ظاهری؛ که با بهدست آوردن پول و خانه و ماشین و سرمایه و مانند آن حاصل میشود.

۲. غنای درونی و باطنی؛ که در پی آن، روح و جان انسان سیراب و قانع شود.

تجربه نشان داده که غنای ظاهری بدون غنای باطنی، نه آرامش میآورد، نه آسایش و نه سعادت، بلکه منشأ انواع سختیها و مشکلات است.

شخصی که ثروتی اضافه بر زندگی معمول و متعارف دارد، مشکلات متعدّدی در کمین اوست. زیرا نگهداری از آن ثروت، به اندازه بهدست آوردنش مشکل است. علاوه بر این، حساب و کتاب آن از مشکلات دیگر است.

اینکه طلبها را چگونه وصول کند و با کدام وکیل زبردست قرارداد ببندد تا بتواند بدهکاران خود را راهی زندان کرده، و با این اهرم، طلبهای خویش را بگیرد، مشکل دیگر ثروت زیاد است.

همچنین، این که برنامه مالیاش را چگونه تنظیم کند که هم چکها به موقع پاس شود و هم گردش سرمایهاش دچار مشکل نشود، از دیگر دغدغههای سرمایهداران است. در کنار همه این مشکلات، عدّهای حسود به او حسادت میکنند که این آقا چگونه این اموال را به دست آورده و در چه راهی مصرف کرده است؟ آیا از طرق مشروع بهدست آورده یا نه؟.

علاوه بر این، ممکن است خودش نیز به حسادت مبتلا شود، زیرا ثروتمندتر از او نیز وجود دارد و ممکن است به آنها حسد ورزد!.

آیا آدم عاقل این همه ناراحتی و سلب آرامش را برای این که چندین میلیون تومان پول اضافه بر نیاز زندگی داشته باشد، به جان میخرد؟

علاوه بر همه اینها، سلامت دینش مطرح است. آیا واقعاً میتوان اموال حلال را روی هم انباشت؟ آیا بدون چشمپوشی از احکام شرع، میتوان این قدر ثروت اندوخت؟

از آن چه گذشت روشن شد که چرا برای دست یافتن به امور مذکور باید از خداوند عقل کامل طلب کرد، زیرا هنگامی که عقل کامل شود، غنای درون و سلامت دین حاصل میگردد.

در یکی از شهرهای آمریکا بیشهزاری وجود دارد که مرکز خودکشی ثروتمندان بزرگ است. ثروتمندانی که در پی مشکلات و اضطرابهای فراوان ناشی از ثروتاندوزی، چارهای جز خودکشی نمیبینند! چون آنها به غنای باطنی دست نیافتهاند، و سرانجامِ غنای ظاهری [منهای غنای باطنی که محصول عقل و دین است] جز این نخواهد بود.

گناهان‏ کوچک وقتی که انبوه‏ میشود!

در حدیثی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم: «لَا تَسْتَقِلُّوا قَلِیلَ‏ الذُّنُوبِ‏ فَإِنَّ قَلِیلَ الذُّنُوبِ یجْتَمِعُ حَتَّی یکونَ کثِیرا؛ گناهان اندک را کم نشمرید، زیرا وقتی جمع شدند تبدیل به گناه زیادی میشوند».

روزی پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم به همراه عدّهای از یاران خود به سفر رفتند. پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم تصمیم گرفت خطر گناهان‏ صغیره‏ را که مردم به خاطر صغیره بودنش کمتر بدان توجّه میکنند گوشزد کند. در بیابانی خشک و بیآب و علف به اصحابش دستور داد مقداری هیزم جمع کنند. شاید منظور دیگری از تهیه آتش، مورد نظر پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بوده است، اصحاب عرض کردند: در این بیابان هیزمی وجود ندارد! حضرت فرمودند: جستجو کنید؛ هر مقدار یافتید ولو اندک کافی است. اصحاب پراکنده شدند و هر یک پس از لحظاتی هیزم مختصری جمع کردند. حضرت دستور داد هیزمها را یک جا بریزند، وقتی هیزمهای کم، یک جا جمع شد؛ چشمگیر و قابل ملاحظه شد. سپس حضرت آنها را آتش زد؛ هیزمها آتش گرفت؛ آتش شعله کشید؛ شعلهها حرارت آفریدند و حرارت سوزان، اصحاب را از دور آتش به عقب راند. حضرت در این جا فرمودند: «هکذا تُجْتَمَعُ الذُّنُوبُ! ثُمّ قالَ: ایاکمْ وَالَمحَقَّراتِ مِن الذُّنُوبِ؛ گناهان نیز اینگونه [همانند این هیزمها] جمع میشوند! بنابراین، از گناهان‏ صغیره‏ نیز بپرهیزید».

آری گناه صغیره هم مانند این هیزم ها، کمکم جمع میشوند و ناگهان تبدیل به کوهی از آتش میشوند. خطر گناه صغیره همین بیتوجّهی به آن است، که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم با این مثل عملی و [روایت امام کاظم علیه السلام]، خطر آن را گوشزد کردند.

سخن آخر: (معیار برتر)

امام کاظم علیه السلام فرمود: «یا هِشَامُ! قَلِیلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعَالِمِ مَقْبُولٌ مُضَاعَفٌ، وَکثِیرُ الْعَمَلِ مِنْ أَهْلِ الْهَوَی وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ؛ ای هشام! عمل مختصر و کمی که شخص عالِمِ عاقل انجام دهد، هم قبول است و هم دو چندان میشود؛ امّا عمل زیادی که اهل هوی و هوس و انسانهای جاهل به جا آورند پذیرفته نمیشود».

بسیار اتفاق میافتد که بین کمیت و کیفیت، تعارض واقع میشود. اگر به کمیتِ عمل توجّه شود از کیفیت آن کاسته میگردد و چنانچه به کیفیت عمل توجّه شود مقدار آن زیاد نخواهد شد. در چنین مواردی ترجیح با کدام است؟

نویسندهای را در نظر بگیرید که اگر بخواهد کتابهای فراوانی بنویسد و آمار تألیفاتش را بالا ببرد، کیفیت نوشتههایش پایین میآید، و اگر بخواهد یکی دو کتاب ناب و جامع و با کیفیت بالا بنویسد، موفّق به نوشتن کتابهای زیادی نخواهد شد. چه کند؟

اگر مسئولین یک شهر بخواهند جمعیتها و هیئتهای فراوانی را تأسیس و اداره کنند، طبعاً عملکرد آنها عالی نخواهد بود. امّا اگر بخواهند هیئتی تشکیل دهند که برنامه اخلاقی و دینی و فرهنگی مناسبی ارائه دهد و سطح تأثیرگذاری بالایی داشته باشد و تبعات منفی آن صفر یا بسیار کم باشد، موفّق به تشکیل یکی دو مورد بیشتر نخواهند شد. اولویت را به کدام یک بدهند؟

انتخاب دوستان فراوانی که ممکن است در میان آنها انسانهای ناباب و مشکوکی باشند بهتر است، یا قناعت به یکی دو دوست خوب و مطمئن که قابل اتکا و مورد اعتماد باشند؟

خلاصه این که در تعارض بین کمیت و کیفیت در امور مادّی و معنوی، کدامیک را باید ترجیح داد؟

قرآن کریم کیفیت را بر کمیت ترجیح داده است آنجا که میفرماید: «تَبارَک اَلَّذِی بِیدِهِ اَلْمُلْک وَهُوَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ * اَلَّذِی خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَاَلْحَیاةَ لِیبْلُوَکمْ أَیکمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْغَفُورُ؛ پربرکت و زوالناپذیر است کسی که حاکمیت و مالکیت [جهان هستی] به دست اوست و او بر هر چیز تواناست. آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدامیک از شما بهتر عمل میکند، و او توانا و آمرزنده است».

در روایات مختلف نیز همین مطلب تأیید شده است.

امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود: «ای هشام! عملِ کمِ باکیفیتِ شخصِ عالم، قبول میشود و مضاعف میگردد». هرچه علم و عقل بالاتر رود، ثواب و ارزش عمل هم بیشتر میشود. به همین دلیل گاه ثواب عملی دو برابر، گاه ده برابر، گاه صد برابر، گاه هزار برابر و گاه بیشتر است. تا جایی که یک ضربت شمشیر برابر با عبادت تمام انسانها و جنیان از ابتدای خلقت تا قیام قیامت میشود: «لَضَرْبَةُ عَلِی خَیرٌ مِّنْ عِبادَةِ الثَّقَلَینِ«.

امام کاظم علیه السلام در جمله بعد فرمود: «عملِ زیادِ بدون کیفیتی که شخصِ جاهلِ تابع هوی و هوس، انجام دهد مردود و قبولناشدنی است».

جالب این که «جهل» و «هوای نفس» در کنار هم قرار گرفتهاند، یعنی این دو ملازم یکدیگرند. هرجا جهل و نادانی باشد هوای نفس هم خواهد بود و بالعکس.

از این فراز روایت نتیجه میگیریم که تلاوت یک جزء قرآن همراه با تدبّر و تفکر و فهم مضمون و محتوای آن، بهتر از یک ختم قرآن بدون تفکر و تدبر است.

دو رکعت نماز مستحبّی همراه با حضور قلب و تفکر و تعقّل در عظمت و بزرگی خدا، از دهها رکعت نماز مستحبّی با عجله و بدون حضور قلب ارزشمندتر است.

هزار تومان انفاق به قصد قربت و رضای خدا، بهتر از هزاران تومان انفاق همراه با ریا و ایذاء و منّت است.

تولید محصولات محدود و معدود با کیفیت عالی، بهتر از تولید محصولات فراوان بیکیفیت است. و در یک جمله: «کیفیت بر کمیت مقدّم است».

منبع:

جایگاه عقلانیت در اسلام

یادداشت

٢
درس هایی از مکتب امام هادی علیه السلام
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

نگاشتۀ حاضر در قالب احادیث ارزشمند اخلاقی امام هادی علیه السلام پیش روی خوانندگان قرار گرفته است، از خداوند متعال میخواهیم که معرفت ما را درباره آن امام همام روزبهروز بیشتر کرده و توفیق عمل به دستوراتش را به همه ما عنایت فرماید.

نگاه به جهان از زاویه دیگر

امام هادی علیه السلام فرمود: «اِنَّ اللّهَ جَعَلَ الدُّنْیا دارَ بَلْوی وَالاْخِرَةَ دارَ عُقْبی وَجَعَلَ بَلْوَی الدُّنْیا لِثَوابَ الاْخِرَةِ سَبَباً وَثَوابَ الاْخِرَةِ مِنْ بَلْوَی الدُّنیا عِوَضاً؛ خداوند متعال دنیا را خانه مشکلات و امتحان، و آخرت را سرای جاویدان قرار داد و مشکلات دنیا را سبب ثواب آخرت و ثواب آخرت را عوض مشکلات دنیا قرار داد».

مسئله مهم در زندگی دنیا این است که از چه منظری به دنیا بنگریم؟ اگر دنیا هدف نهایی باشد و معتقد باشیم که اوّل و آخر و آغاز و پایان همین جاست و با مرگ، همه چیز به آخر میرسد، خود را در دنیا مقیّد به هیچ چیز نخواهیم دانست و هرکاری دلمان بخواهد انجام میدهیم و از هیچ ظلم و ستمی دریغ نمیکنیم. امّا اگر دنیا را ابزاری برای رسیدن به جهان آخرت بدانیم و به آن همچون مزرعه ای نگاه کنیم که باید محصول آن را در سرای عقبی برداشت نماییم؛ یا آن را پلی بدانیم که باید از آن عبور کرده و به سرمنزل مقصود برسیم؛ اگر با این دید به دنیا نگاه کنیم زندگی ما را از پوچی و بیهودگی و ابتذال خارج میکند و دارای هدف و برنامه میشویم و سبب میشود که خود را مقید به قیودی بدانیم.

امام هادی علیه السلام در این روایت ارزشمند به همین مطالب اشاره فرموده است. از یک طرف دنیا را معبری برای رسیدن به آخرت معرّفی میکند، تا تنها به عنوان یک معبر به آن بنگرید و برایش ارزش قائل باشید و از سوی دیگر به سختی و مشکلات دنیا و اجر و ثوابی که تحمّل این مشکلات در جهان آخرت دارد اشاره فرموده است. حضرت در این قسمت یک بار از علّت به معلول مینگرد و بار دیگر ما را از معلول به سمت علّت راهنمایی میکند.

ابتدا مشکلات و سختیها و مرارتهای دنیا را علّت رسیدن به سعادت در سرای آخرت بیان فرموده، سپس ثواب آخرت را معلول و عوض تحمّل مشکلات دنیا معرفی میکند. به راستی چه ترسیم زیبایی.

در ستایش عقل

امام هادی علیه السلام فرمود: «اِنَّ الظّالِمَ الْحالِمَ یَکادُ اَنْ یُعفی عَلی ظُلْمِه بِحِلْمِه، وَاِنَّ الْمُحِقَّ السَّفیهَ یَکادُ اَنْ یُطْفِیءَ نُورُ حَقِّه بِسَفَهِه؛ ظالمی که دارای حلم (دارای عقل) باشد ممکن است به سبب حلمش مورد عفو الهی قرار گیرد، ولی سفیهی که ظالم نیست ممکن است سفاهتش حقانیتش را از بین ببرد و مشمول لطف الهی نشود».

امام هادی علیه السلام ظالم عاقل را اهل نجات میداند، امّا مُحقّ سفیه را نه، چرا؟

به دو دلیل: نخست اینکه چنین ظالمی از حد تجاوز نمیکند و عقلش به او اجازه افراط در ظلم و ستم نمیدهد.

دیگر اینکه به زودی پشیمان میشود و عذرخواهی و جبران خواهد کرد. امّا سفیه و نادان چه بسا به قصد اصلاح افساد کند و چه بسا کار خوبش توأم با منّت و تحقیر و آزار و اذیّت باشد.

در دنیای امروز آنچه به اسلام جاذبه داده، عقلانیّت معارف دینی است. این همه روایت که درمورد فلسفه احکام از حضرات معصومین علیهم السلام وارد شده، همه عقلانیّت دین ما را نشان میدهد. اگر عقلانیّت دین را تثبیت کنیم، جاذبه آن بیشتر خواهد شد.

امام هادی علیه السلام در روایت مورد بحث به همین مطلب اشاره کرده، لذا میفرماید: «اگر عقل داشته باشید، هرچند مرتکب لغزشهایی هم شده باشید، سرانجام عقل شما را عاقبت به خیر میکند، امّا اگر عقل در کار نباشد هرچند کارهای خوبی هم کرده باشید عاقبت به خیر نخواهید شد».

دوری کن!

امام هادی علیه السلام فرمود: «مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ؛ کسی که برای خود شخصیّتی قائل نیست، از شرّ او در امان مباش».

انسانهای بیشخصیّت اهمیّتی به آبروی خویش نمیدهند، برای رسیدن به پول به کارهای پست دست میزنند و از مجالست و مشارکت و دوستی با افراد پست ابایی ندارند.

چنین افرادی خطرناکاند. به خصوص اگر به ثروت و مقامی برسند چون برای حفظ منافع خود دست به هر کاری میزنند.

امام هادی علیه السلام در عبارتی مختصر و کوتاه به یک اصل مهمّ روانشناسی اشاره کرده است و این در حقیقت هشدار است که مراقب خطراتی که ممکن است از ناحیه انسانهای فاقد شخصیّت متوجّه ما شود باشیم.

مطلبی که در این روایت به آن پرداخته شده، گاه در مورد اشخاص است و گاه در مورد احزاب و کشورها و دولتها.

بسیاری از کشورهای مادّی دنیای امروز چنین هستند. در یک مقطع که منافعشان اقتضا کند با یک گروه یا کشور میجنگند و در مقطع دیگر با همان گروه و کشور متّحد شده و از آنها کمک میگیرند. چنین احزاب و کشورهایی فاقد شخصیّتاند.

به هر حال از انسانها، احزاب، دولتها و کشورهای بیشخصیّت دوری کن تا از شرّ آنها در امان باشی.

مقدّرات

امام هادی علیه السلام فرمود: «اَلْمَقادیرُ تُریکَ ما لَمْ یَخْطُرْ بِبالِکَ؛ مقدّرات، چیزی را به تو نشان میدهد که به ذهنت خطور نمیکند».

گاه برای طغیانگران، حوادث تلخ و کوبنده، و برای صالحان و خوبان، پیروزیهای شیرین و دلچسبی رخ میدهد که هرگز تصوّر آن نمیشود. این حدیث در حقیقت خوف و رجا را بیان میکند.

به عنوان نمونه در عصر و زمان خود ما سرگذشت فرعون مصر (حسنی مبارک) و لیبی (سرهنگ قذافی) مصداقی از روایت امام دهم علیه السلام است. قذافی لباسهای عجیبی میپوشید، محافظانش را از میان دختران انتخاب میکرد، در سفرها شتری همراه خود میبرد تا همواره شیر تازه شتر بخورد! امّا با وضع ذلّتباری کشته شد و مقدّرات، چیزی برای او در نظر گرفت که هیچ کس تصوّر نمیکرد.

این حوادث و مقدرات غیرقابل انتظار، برای این است که انسانها مغرور نشوند و به فکر طغیانگری و ظلم و ستم به دیگران نیفتند.

آنچه برای خوبان و اولیاءالله رقم میخورد هم گاه قابل باور نیست. به قلب چه کسی خطور میکرد که دشمن شماره یک فرعون در دامان او بزرگ شود؟ چه کسی تصوّر میکرد که خداوند پیامبرش را در غار ثور توسّط چند تار عنکبوت حفظ کند؟

خلاصه اینکه انسان، هم باید امیدوار باشد و هم خائف، که مقدّرات، چیزهایی به او نشان خواهد داد که به ذهنش هم خطور نمیکند.

در برابر مصیبتها

امام هادی علیه السلام فرمود: «اَلْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ لِلْجازِعِ اِثنتانِ؛ کسی که درمقابل مصیبت صبر کند یک مصیبت دارد، امّا کسی که بیتابی کند دو مصیبت دارد (بیتابی مصیبت دوم است)».

انسان در مواجهه با مصائب و مشکلات اگر صابر باشد یک مصیبت دارد و اگر که جزع و فزع کند دو مصیبت. چرا؟

زیرا اوّلاً: تحمّل مصیبت اجر دارد و با جزع اجرش از دست میرود.

ثانیاً: ممکن است براثر جزع و فزع و بیتابی، مبتلا به امراض مختلف ازجمله ضعف اعصاب، افسردگی و بیماریهای جسمی شود که این خود مصیبت دیگری است. بنابراین، این که روایت میگوید اگر فزع کند دو مصیبت خواهد داشت، حداقل آن است و گاه ممکن است بیشتر باشد.

علاوه بر این، انسان در پرتو صبر و استقامت، راه حل پیدا میکند امّا در سایه جزع و فزع راه حلها گم میشود.

روایت مورد بحث، هم در مسائل فردی صادق است و هم در مسائل اجتماعی. اگر مصیبتی بر جامعه ای وارد شود با جزع و فزع حل نمیشود، بلکه مصیبت دوچندان میگردد، امّا در سایه عقل و تدبیر و مشورت و تحمّل صبر و خویشتنداری، راهی برای حلّ آن پیدا خواهد شد.

سرچشمه ها

امام هادی علیه السلام فرمود: «خَیْرٌ مِنَ الْخَیْرِ فاعِلُهُ وَاَجْمَلُ مِنَ الْجمیلِ قائِلُهُ وَاَرْجَحُ مِنَ الْعِلْمِ حامِلُهُ وَشَرٌّ مِنَ الشَّرِّ جالِبُهُ وَاَهْوَلُ مِنَ الْهَوْلِ راکِبُهُ؛ بهتر از عمل خیر، انجامدهنده آن و زیباتر از کار زیبا، فاعل آن کار است و برتر از علم، عالم و دانشمند و بدتر از کار بد انجام دهنده کار بد است و بدتر از کار وحشتناک، فاعل آن کار است».

این حدیث در حقیقت اشاره به نظام علّت و معلول است. یعنی به جای اینکه به معلول اهمیّت بدهیم به دنبال علّتها رفته و سراغ فاعلها را بگیریم.

اگر عامل کار خیر را تقویت کنیم اعمال خیر گسترش پیدا میکند؛ چون سرچشمه آن او بوده است. و بالعکس اگر با عامل کارهای زشت و نابهنجار و ضدّ ارزش مبارزه شود سرچشمه آن خشکیده و بساط آن از سطح جامعه برچیده میشود.

ضمناً از این روایت استفاده میشود که امر به معروف و نهی از منکر تنها سفارش به کارهای شایسته و نهی از کارهای ناشایست نیست، بلکه باید به عامل معروف و منکر اهمیّت بیشتر داد.

باید به سراغ سرچشمهها رفت؛ چه سرچشمه نور و چه سرچشمه ظلمت، چه سرچشمه ارزشها و چه سرچشمه ضدّ ارزشها.

اگر مفسده ای در جامعه به وجود آمد و آن را جمع کردیم امّا سرچشمهاش را نخشکاندیم و ریشهاش را نزدیم، از جای دیگر بروز و ظهور میکند و به مفسدهگری میپردازد؛ امّا اگر سرچشمهاش خشکانده شود دیگر بروز و ظهوری نخواهد داشت.

پذیرش اشتباه

امام هادی علیه السلام خطاب به یکی از دوستانش فرمود: «عاتِبْ فُلاناً وَقُلْ لَهُ: اِنَّ اللهَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ خَیْراً اِذا عُوقِبَ قَبِلَ؛ فلان کس را سرزنش کن [در حدیث به عملی که مستحق سرزنش بوده اشاره نشده است] و به او بگو: هرگاه خداوند برای بنده ای خیر بخواهد، چون توبیخش کند [آن بنده] بپذیرد [و لجاجت نورزد]».

نکته مهمّی که در این حدیث به آن اشاره شده، این است که انسان در برخورد با خطاها و اشتباهاتش نباید لجاجت به خرج دهد، بلکه اگر به او تذکّری دادند، یا او را سرزنش کردند، بپذیرد و آن کار زشت را تکرار نکند. چون اگر لجاجت کند و در مقام توجیه برآید، به ناچار آلوده اشتباهات و خطاهای دیگر ازجمله گناه بزرگ دروغ میشود. چنانچه این کار را تکرار کند و در پی هر خطایی به لجاجت پناه ببرد، در وادی ضلالت گرفتار خواهد شد. برخلاف کسی که اشتباهش را میپذیرد و مورد لطف خدا قرار میگیرد.

یکی از بلاهای مهمّ زندگی بشر در تمام سطوح، به ویژه در خانوادهها و بین زن و شوهرها همین لجبازیهای نابخردانه است که عواقب سوء و ثمرات بسیار بدی دارد و گاه به از هم پاشیدن خانوادهها میانجامد. در حالی که اگر زن و شوهر، هریک اشتباه خود را بپذیرد و درباره آن اصرار و لجاجت نورزد، مشکل به راحتی حل میشود و کام هیچ کدام از آنها تلخ نمیگردد.

اگر به عواقب سوء و خطرناک لجاجت بیندیشیم، لجاجت را به طور کامل کنار گذاشته و زندگیمان را شیرین خواهیم کرد.

سرنوشت شوم

امام هادی علیه السلام فرمود: «اَلْعُقُوقُ یُعَقِّبُ الْقِلَّة وَتُؤَدّی اِلَی الذِّلَّةِ؛ نارضایتی پدر و مادر سبب فقر و ذلّت فرزند میشود».

تجربه هم نشان داده آنها که با پدر و مادر در میافتند، عاقبت خوبی ندارند؛ از نظر اقتصادی فقیر میشوند و در میان مردم خوار و ذلیل میگردند و جایگاه اجتماعی خود را از دست میدهند.

در عصر و زمان ما روابط پدران و مادران با فرزندان غالباً روابط حسنه ای نیست و این مطلب دلایلی دارد. از جمله اینکه هرکدام به دیگری به چشم حقارت نگاه میکند؛ فرزندان میگویند: «ما درس خوانده ایم و تحصیلات عالیه داریم و والدین ما خبر ندارند که دنیا چه خبر است!» و والدین میگویند: «اینها بچّهاند، تجربه کافی ندارند و سرد و گرم روزگار را نچشیدهاند!».

این نوع دیدگاه سبب میشود به یکدیگر احترام نگذارند، امّا اگر دیدگاه آنها تغییر کند احترام یکدیگر را حفظ خواهند کرد. مثلاً فرزندان بگویند: «والدین پرتجربه هستند، سرد و گرم روزگار را چشیدهاند و خوب و بد را میدانند». و والدین معتقد باشند: «فرزندانمان درس خواندهاند و اطّلاعات جدید دارند و دارای شخصیّت هستند».

عظمت و شرافت زمین کربلا

امام هادی علیه السلام فرمود: «اِنّ للهِ بُقاعاً یُحِبُّ اَنْ یُدْعی فیها؛ فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ وَالحیرُ مِنْها؛ خداوند سرزمینهایی دارد که دوست دارد در آن خوانده شود تا اجابت کند و کربلا یکی از آن سرزمینهاست».

امام هادی علیه السلام کربلا را از جمله سرزمینهایی میداند که دارای شرافت خاصّی است، لذا خداوند دوست دارد در آنجا دعا کنند و او اجابت کند. راز شرافت عظیم کربلا، حادثه بینظیری است که در آن اتّفاق افتاد.

حادثه ای که شخصیّت فوق العاده والایی همچون حضرت سید الشهدا علیه السلام و هفتاد و دو تن از بهترین یارانش در آن شربت شهادت نوشیدند، تا امّت جدّش اصلاح شود و فریضه فراموش شده امر به معروف و نهی از منکر احیا گردد.

سخن آخر: (یاد مرگ)

امام هادی علیه السلام فرمودند: «اُذْکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَی اَهْلِکَ، وَلا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ وَلا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ؛ به یاد آور پایان عمرت را [آن زمان که جلوی چشمان خانواده در بستر افتاده ای] نه طبیبی میتواند مانع مرگت شود و نه دوستان نفعی به حال تو دارند».

بسیارند کسانی که مایل نیستند نام مرگ را بشنوند و به پایان زندگیشان بیندیشند و اگر هم کسی نزد آنها از مرگ سخن بگوید، حاضر نیستند به آن گوش فرا دهند و اگر نتوانند مانع چنان سخنانی شوند، مجلس را ترک میکنند و این نهایت جهالت است.

عقل حکم میکند که به مرگ بیندیشیم و در مورد پایان زندگی فکر کنیم و خود را برای آن لحظات حسّاس آماده سازیم.

یاد مرگ سبب میشود که برای این انتقال بزرگ آماده شویم، چراکه تا انسان تصمیم به سفری نگیرد، آماده آن سفر نمیشود. یاد مرگ جلوی بسیاری از طغیانها و مفاسد و خلافها را میگیرد.

اگر ظالمان و ستمگران یک لحظه به مرگشان میاندیشیدند این قدر جنایت نمیکردند.

مرگ خبر نمیکند و همه در معرض آن هستند، مرگ گاهی بسیار ساده اتفاق میافتد. اگر اندکی خون در یکی از مویرگهای منتهی به قلب یا مغز لخته شود بدن فلج شده و قلب و مغز از کار میافتد.

اگر انسانها به اینگونه ضعفها و ناتوانیهای خویش بیندیشند و باور کنند که مرگ این قدر به آنها نزدیک است، به سراغ ظلم و جنایت و گناه و معصیت نخواهند رفت.

منبع:

کشتی نجات؛ چهل حدیث ناب از سخنان امام هادی علیه السلام

پرونده ویژه

١
خلافت و ولایت در نهج البلاغه
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

خداوندی که نوع بشر را برای پیمودن راه کمال و سعادت آفریده، برای ارائه طریق، و ایصال به مطلوب پیامبرانی را که متکی به نیروی وحی و دارای مقام عصمت هستند، مبعوث کرده و برای تداوم این راه بعد از رحلت پیامبران، جانشینان معصومی برای آنان قرار داده که جامعه انسانیت را در مسئله ارائه طریق، و ایصال به مطلوب کمک کند، و به یقین بدون آن، این هدف ناتمام خواهد ماند.

یکی از زمینههای دستیابی به هدف فوق تشکیل حکومت است. از این رو، پیامبران پیشین تا آنجا که شرایط اجازه میداد، درصدد تشکیل حکومت دینی بودند. پیامبر بزرگ اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم نیز در نخستین فرصت، اقدام به تشکیل حکومت اسلامی در مدینه کرد و خود شخصاً رهبری این حکومت را به عهده گرفت.

آن حضرت برای ادامه خطّ حاکمیت صالحان به فرمان الهی در روز عید غدیر خم، علی علیه السلام را به جانشینی خود و امامت مردم پس از خویش منصوب کرد. از این رو، در روایات ما، از ولایت و رهبری، به عظمت یاد شده است.

متأسّفانه پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم، رهبری امّت اسلامی در جایگاه اصلّی خویش قرار نگرفت و امیر مؤمنان علی علیه السلام را از خلافت دور نگه داشتند؛ ولی آن حضرت هر زمان که فرصتی دست میداد، بر حقّ حاکمیت خویش پای میفشرد، و خود را سزاوارتر از همه به خلافت اسلامی میشمرد.

غرض اینکه آمیخته بودن مسائل امامت با بحث حکومت و زعامت مسلمین مطلبی نیست که قابل شک و تردید باشد؛ زیرا در همه جا آثار آمیزش این دو به چشم میخورد؛ این امر در آیات و روایات اسلامی و در تاریخ زندگی شخص پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و پیشوایان بزرگ دین، و در طبیعت احکام اسلام به وضوح دیده میشود.

در اینجا این سؤال را باید مطرح کرد: آیا امام علی علیه السلام در نهج البلاغه و خطبههایش به خلافت بلا فصل خود اشاره فرموده است یا نه؟

و در پاسخ آن باید گفت: در بسیاری از موارد نهج البلاغه به این مطلب اشاره شده است از جمله عبارتهای خطبه ٢ و ٩٧ و ١٤٤و ٩٣ و ٩٤ و ١٠٩ و ١٢٠ و ١٥٤ و ٢٣٩ و ١٥٠ و خطبههای دیگر میتوانیم اشاره به این حقیقت را بیابیم.

آری در نهج البلاغه نیز تعبیرات زیادی دیده میشود که نشان میدهد مسئله «امامت» جدا از مسئله «خلافت» و «حکومت» نیست. لیکن دشمنان اهل بیت علیهم السلام حق آنان را غصب کردند؛ این حق چیزی جز «حکومت عدل اسلامی» نیست.

نگاشته حاضر به شرح اشارههای حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه و خطبههایش نسبت به مسئله خلافت و ولایت میپردازد.

مقام ممتاز اهل بیت علیهم السلام

امام علی علیه السلام در خطبه دوم نهج البلاغه توصیفی از آل پیامبر و امامان اهل بیت علیهم السلام میکند و در عبارتهای کوتاه و بسیار پرمعنی در چهار جمله، موقعیت آنان را بعد از پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روشن میسازد و میفرماید: «هُمْ‏ مَوْضِعُ‏ سِرَّهِ‏، وَلَجَأُ أَمْرِهِ، وَعَیبَةُ عِلْمِهِ، وَمَوْئِلُ حُکمِهِ؛ آنها محلّ اسرار خدایند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احکامش».

در جمله اوّل این حقیقت بازگو شده است که اسرار الهی نزد آنهاست. بدیهی است کسی که میخواهد رهبری دین الهی را به عهده داشته باشد، باید از تمام اسرار آن با خبر باشد. چرا که بدون آن پیشبینیهای صحیح را در امر هدایت و تدبیر و نظم امور آنان، نمیتواند بر عهده بگیرد. به خصوص اینکه رهبری آنها مربوط به زمان خاصی نبوده است و به تمام تاریخ بشریت نظر داشته است. در بحث علم غیب پیامبر و پیشوایان معصوم نیز گفتهایم که بخشی از علم غیب، اساس رهبری آنان را تشکیل میدهد و بدون آن، امر رهبری ناقص خواهد بود.

در جمله دوم نشان داده شده که آنها پناهگاه امر الهی هستند. ظاهر جملههای قبل و بعد نشان میدهد که این جمله نظر به فرمانهای تشریعی خداوند دارد، که مردم در کسب این اوامر و اطاعت از آنها باید به پیشوایان معصوم از اهل بیت پیامبر علیهم السلام پناه ببرند.

جمله سوم، آنها را صندوقچه علوم الهی میشمارد، نه تنها اسرار و نه تنها اوامر، بلکه تمام علومی که برای هدایت انسانها لازم و ضروری است و یا به نحوی در آن دخالت دارد، در این صندوقچهها نهفته شده است.

در جمله چهارم، آنها مرجع احکام الهی شمرده شدهاند که مردم در اختلافاتشان چه از نظر فکری و چه از نظر قضایی باید به آنها مراجعه کنند تا رفع اختلاف و حلّ مشکل شود.

صاحبان مقام ولایت و خلافت

آن حضرت بار دیگر به بیان اوصاف آل محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم با تعبیرات صریحتر و آشکارتری بازمیگردد و مقام والا و حقوق از دست رفته آنان را در عباراتی کوتاه و پر معنی همانگونه که راه و رسم آن حضرت است بازگو میکند و میفرماید: «لایقاسُ بِآلِ محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم مِنْ‏ هذِهِ‏ الْأُمَّةِ أَحَدٌ ... هُمْ أَسَاسُ الدینِ، وَعِمَادُ الْیقِینِ، إِلَیهِمْ یفِی الْغَالی، وَبِهِمْ یلْحَقُ التَّالی وَلَهُمْ خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ، وَفِیهِمْ الْوَصِیةُ وَالْوِرَاثَة؛ الآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَنُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ؛ احدی از این امّت را با آل محمّد مقایسه نتوان کرد ... آنها اساس دینند و ارکان یقین، غلوّ کننده به سوی آنان بازمیگردد و عقبمانده به آنان ملحق میشود، ویژگیهای ولایت و حکومت مخصوص آنهاست و وصیت و وراثت [پیامبر] تنها در آنهاست، ولی هم اکنون که حقّ به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلّیاش منتقل شده [چرا کوتاهی و سستی میکنند و قدر این نعمت عظیم را نمیشناسند؟]».

مقدّم داشتن «لَهُمْ» در جمله «وَلَهُمْ خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ» اشاره به این است که این ویژگیها (ولایت و حکومت) منحصر به آنهاست.

چگونه از همه شایستهتر نباشند درحالیکه آنها اساس دین و ستون یقینند و اسلام راستین و ناب محمّدی را خالی از هرگونه افراط و تفریط عرضه میکنند و نعمتهای وجودی آنها بر همگان جریان دارد.

درست به همین دلیل: «وَفِیهِمْ الْوَصِیةُ وَالْوِرَاثَة؛ وصیت پیامبر و وراثت خلافت او در آنهاست».

اگر پیامبر درباره آنان وصیت کرد و پیشوایی خلق را به آنان سپرد، به خاطر همین واقعیتها بود نه مسئله پیوند خویشاوندی و نسب.

پیداست که منظور از وصیت و وراثت در اینجا مقام خلافت و نبوّت است و حتّی کسانی که ارث را در اینجا به معنی ارث علوم پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم گرفتهاند، نتیجهاش شایستگی آنها برای احراز این مقام است. چرا که پیشوای خلق باید وارث علوم پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم باشد و جانشین او همان وصی اوست. زیرا معلوم است که ارث اموال، افتخاری نیست و وصیت در مسائل شخصی و عادی، مطلب مهمّی محسوب نمیشود و آنها که تلاش کردهاند وصیت و وراثت را به اینگونه معانی تفسیر کنند در واقع گرفتار تعصّبها و تحت تأثیر پیشداوریها بودهاند. زیرا آنچه میتواند همردیف‏ «أَسَاسُ الدینِ، وَعِمَادُ الْیقِینِ و"خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ"» واقع‏ شود همان مسئله خلافت و جانشینی رسول اللّه صلّی الله علیه وآله وسلّم است و غیر آن شایسته نیست که همردیف این امور گردد.

سرانجام در آخرین جمله، گویی مردم قدرنشناس زمان خود را مخاطب ساخته و میفرماید: «الآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَنُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ؛ هماکنون که حقّ به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلّی منتقل شده چرا کوتاهی و سستی و پراکندگی دارید و قدر این نعمت عظیم را نمیشناسید؟!».

از آنچه در بالا درباره وصیت و وراثت گفته شد، به خوبی روشن میشود که منظور از حقّ در اینجا همان حقّ خلافت و ولایت است، که اهل بیت علیهم السلام نسبت به آن از همه شایستهتر بودند و در واقع قبایی بود که تنها به قامت آنها راست میآمد.

پیشوایان هدایت

امام علیه السلام در بخش پایانی خطبه ٩٧ نهج البلاغه، رهبرانی را که هرگز گمراه نمیشوند به یارانش معرّفی میکند، تا دست از دامن آنها برندارند و در پرتو آنان راه رستگاری را بیابند. آن حضرت میفرماید: «انْظُرُوا أَهْلَ‏ بَیتِ‏ نَبِیکمْ‏ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ، فَلَنْ یخْرِجُوکمْ مِنْ هُدًی، وَلَنْ یعِیدُوکمْ فِی رَدًی؛ به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید! از همان سو که آنها گام برمیدارند، گام بردارید؛ و قدم در جای قدمهای آنها بگذارید! [و بدانید] آنها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت نمیکشانند!».

این سخن، در واقع اشاره به همان حدیث «ثقلین» است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در آن حدیث متواتر، بدان اشاره فرمود که اگر دست از دامان قرآن و اهل بیت برندارید، هرگز گمراه نخواهید شد. روشن است که منظور از اهل بیت در اینجا همان امامان معصوم است که به مفاد آیه شریفه‏ «إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ‏ الرِّجْسَ‏ أَهْلَ‏ الْبَیتِ‏ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً» خداوند آنها را از هر گونه رجس و پلیدی و گناه برکنار ساخته و از هر نظر پاک نموده است».

سپس این دستور کلّی و اجمالی را باز میکند و شرح میدهد؛ میفرماید: «فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدوا وَإِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا؛ اگر آنها توقّف کردند، توقّف کنید و اگر آنها قیام کردند قیام کنید!».

به یقین شرایط زمانها و مکانها متفاوت است؛ در آنجا که شرایط ایجاب میکند، قیام کنند و وارد معرکه جهاد شوند، سکوت و سکون سبب بدبختی است و آنجا که شرایط، اجازه قیام نمیدهد، قیام کردن، مایه خسران و هدر دادن نیروهاست.

ائمه معصومین علیهم السلام به خوبی این شرایط را میشناسند و طبق آن حرکت میکنند و هرگونه تخلّف از روش آنان مایه عقبافتادگی است.

و سرانجام با دو جمله دیگر این سخن را تکمیل میکند. میفرماید: «وَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَلَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکوا؛ از آنها سبقت نگیرید که گمراه میشوید! و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد!».

همیشه و در هر جامعه ای افراد افراطی و تفریطی یافت میشوند؛ افراطگرایان روش پیشوایان راستین را کند میشمردند و بر آنها سبقت میگیرند و جامعه را به تباهی میکشند و به عکس، تفریطگرایان حرکت پیشوایان را تند میپندارند و به بهانه حزم و دوراندیشی و احتیاط، از آنها عقب میافتند؛ هم خود را هلاک میکنند و هم جامعه را گرفتار نابسامانی.

حاکمیت شایسته

امام علیه السلام در پایان خطبه ١٤٤ نهج البلاغه، به حدیث معروف پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم درباره انحصار امامت به قریش و فرزندان هاشم اشاره کرده، میفرماید: «إِنَ‏ الْأَئِمَّةَ مِنْ‏ قُرَیشٍ‏ غُرِسُوا فِی هذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ؛ لَاتَصْلُحُ عَلَی‏ سِوَاهُمْ، وَلَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیرِهِمْ؛ به یقین امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین این نسل از «هاشم» غرس شده است، این مقام درخور دیگران نیست و زمامداران غیر از آنها، شایستگی ولایت و امامت را ندارند».

امام علیه السلام با این بیان، اشاره به حدیث معروف پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم دارد، که میفرماید: «الْأَئِمَّةُ مِنْ‏ قُرَیشٍ؛ امامان از قریش هستند». سپس آن را به شاخه خاص «بنی هاشم» منحصر کرده و روشن میسازد که مدعیان خلافت و امامت غیر از بنی هاشم، شایستگی این مقام را ندارند. لذا برای پیدا کردن امامان واقعی، باید هر زمان در بنی هاشم جستجو کرد.

حقّ آشکار!

امام علیه السلام در خطبه ١٥٤ نهج البلاغه میفرماید: «وَنَاظِرُ قَلْبِ‏ اللَّبِیبِ‏ بِهِ‏ یبْصِرُ أَمَدَهُ، وَیعْرِفُ غَوْرَهُ وَنَجْدَهُ؛ عاقل با چشم دل، پایان کار را مینگرد و اعماق و بلندیهای آن را درک میکند».

اشاره به اینکه انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمیکند؛ بلکه سعی میکند فراز و نشیبها و عاقب کار را بنگرد و مسیر خود را به درستی تعیین کند؛ از بیراهه نرود و در کنار پرتگاهها گام برندارد.

سپس میافزاید: «دَاعٍ دَعَا، وَرَاعٍ رَعَی‏، فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی، وَاتَّبِعُوا الرَّاعِی؛ ‏دعوت کننده ای دعوت [به حق] کرد و رهبری به امر سرپرستی قیام نمود، اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنید و از رهبرتان پیروی نمایید».

روشن است که منظور از دعوتکننده، پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم است که اساس و بنیان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعی، امام أمیر المؤمنین علیه السلام است که سرپرستی امّت را به فرمان خدا و پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم بر عهده گرفت.

سخنان بالا اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگرید هم پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم را میشناسید و هم جانشین به حق او را و با شناخت آن دو بزرگوار، تردید و تأملی در اجابت دعوت و پیروی از رهبر باقی نخواهد ماند.

شایستگی حضرت علی علیه السلام برای خلافت

امام علیه السلام در آغاز خطبه ١٢٠ نهج البلاغه، سخن از علومی به میان میآورد که از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم آموخته است میفرماید: «تَاللَّهِ‏ لَقَدْ عُلّمْتُ‏ تَبْلِیغَ‏ الرّسَالاتِ، وَإِتْمَامَ الْعِدَاتِ، وَتَمَامَ الْکلِمَات‏؛ به خدا سوگند، تبلیغ رسالتها و وفای به وعدهها و تفسیر کلمات [الهی] به من آموخته شده است».

این احتمال در تفسیر جملههای بالا وجود دارد که امام علیه السلام میفرماید: من از همه شایستهتر به خلافت پیامبرم. زیرا روش تبلیغ رسالات آن حضرت، و تحقق بخشیدن به وعدههای آن بزرگوار، و تفسیر و تکمیل کلماتش به من آموخته شده است؛ بنابراین به خوبی میتوانم وظیفه خلافت را انجام دهم.

در حدیث نبوی معروف نیز آمده است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم به علی علیه السلام فرمود: «أَنْتَ‏ وَصِیی‏ وَأَخِی‏ فِی‏ الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ تَقْضِی دَینِی وَتُنْجِزُ عِدَاتِی‏؛ تو وصی من، و برادر من در دنیا و آخرتی، دین مرا ادا میکنی و وعدههای مرا وفا مینمایی».

امام در ادامه میفرماید: «وَعِنْدَنَا أَهْلَ الْبَیتِ أَبْوَابُ الْحُکمِ وَضِیاءُ الْأَمْر؛ نزد ما اهل بیت، درهای حکمت و احکام الهی و اسباب روشنایی امور است».

«حُکم» - به ضم حاء - به معنی «حکومت و داوری» است. بنابراین منظور از جمله، این است که طرق تدبیر حکومت و اقامه عدل و امنیت نزد اهل‏ بیت علیهم السلام است و «حکم» [به کسر حاء و فتح کاف] به معنی حکمتها و دانشهاست و به یقین ابواب حکمت و دانش نزد اهل بیت علیهم السلام است، همان گونه که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم آنها را قرین قرآن مجید قرار داد و در حدیث معروف و مشهور ثقلین فرمود: «إِنِّی‏ تَارِک‏ فِیکمُ‏ الثَّقَلَینِ‏ کتَابَ‏ اللَّهِ‏ وَعِتْرَتِی ‏...؛ من در میان شما دو یادگار گرانبها میگذارم: قرآن و خاندانم‏ ...».

سخن آخر: (سرنوشت منحرفان از ولایت)

امام علیه السلام در بخشی از خطبه ١٥١ نهج البلاغه به افرادی اشاره میکند، که بعد از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم به قهقرا برگشتند و رشتههای ایمان را گسستند، از دوستان خدا بریدند و به دشمنان پیوستند، بنای ولایت را از اساس برداشتند و به جایی که کانون خطا بود، منتقل ساختند.

آن حضرت به دوران بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم اشاره کرده و ترسیم دقیق و گویایی از آن را ارائه میدهد، پردهها را کنار میزند و واقعیتها را روشن میسازد، میفرماید: «حَتَّی‏ إِذَا قَبَضَ‏ اللَّهُ‏ رَسُولَهُ‏ صلّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ، رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی‏ الْأَعْقَابِ، وَغَالَتْهُمُ السُّبُلُ، وَاتَّکلُوا عَلَی‏ الْوَلَائِجِ، وَوَصَلُوا غَیرَ الرَّحِمِ، وَهَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ؛ این وضع [قیام صالحان به پیشوایی پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم] همچنان ادامه داشت تا خداوند پیامبرش را برگرفت [و به سوی خویش فراخواند] در آن هنگام گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی آنها را هلاک ساخت، تکیه بر غیر خدا کردند و با غیر خویشاوندان [و اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم] پیوند برقرار ساختند، و از وسیله ای که مأمور به مودّت آن بودند، دوری گزیدند».

سپس امام علیه السلام پرده را بالاتر زده و با صراحت بیشتری در مسئله خلافت و تغییر اساس آن، سخن میگویند؛ میفرماید: «وَنَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ، فَبَنَوْهُ فِی غَیرِ مَوْضِعِه‏؛ آنها بنا[ی خلافت و ولایت] را از اساس و محل اصلّی آن برداشته، در غیر جایگاهش نصب کردند».

با اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بارها گاه با صراحت و گاه با کنایه، جانشین خود را تعیین کرده بود و فرموده بود بعد از من دست از دامان «قرآن و عترتم» برندارید، ولی با نهایت تأسف این بنای محکم را ویران کردند و در جایی دیگر بناهای لرزانی ساختند.

سرانجام امام علیه السلام در قسمتهای پایانی این خطبه به اوصاف گروهی که عامل اصلّی این تغییر و دگرگونی بوده، پرداخته چنین میفرماید: «مَعَادِنُ کلِّ خَطِیئَةٍ، وَأَبْوَابُ کلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَةٍ. قَدْ مَارُوا فِی الْحَیرَةِ، وَذَهَلُوا فِی السَّکرَةِ عَلَی‏ سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ: مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَی‏ الدُّنْیا رَاکنٍ، أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَاین‏؛ آنها معدن تمام خطاها، و درهای هرگونه گمراهی بودند، در حیرت و سرگردانی غوطهور شدند و در مستی و غرور از حق بیگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند، گروهی به دنیا پرداختند و بر آن تکیه نمودند و گروهی از دین خدا، جدا گشتند».

بیشک خطبه ١٥١ نهج البلاغه در زمره قویترین خطبههایی است که از مسئله ولایت اهل بیت علیهم السلام دفاع میکند، هر چند بعضی از شارحان «نهج البلاغه» به سادگی از کنار آن گذشتهاند!

امام علیه السلام صریحاً در این خطبه بیان میکند که بعد از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم یک حرکت ارتجاعی به وجود آمد و اساس آن جدا کردن ولایت از اهل بیت علیهم السلام و پشت کردن به توصیههای مؤکد پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم در این زمینه بود، که خوشبینانهترین قضاوت، این است که آنها «اجتهاد در مقابل نص» کردند و انجام وصایای پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم را به مصلحت مسلمین ندانستند.

ولی، به هر حال آتشبیاران این معرکه، مهرههای شناخته شده عصر جاهلیت و دشمنان قسمخورده ای هم چون «ابو سفیان» و دار و دسته او بودند که به تدریج در خلافت اسلامی نفوذ کردند، در آغاز پشت صحنه بودند و سرانجام روی صحنه آمدند و همه چیز را در اختیار خود گرفتند، و فجایعی به بار آوردند که در تاریخ بشریت بیسابقه یا کمسابقه بود.

اما آن حضرت در خطبه ١٥١ خط سیر آنها را دقیقا ترسیم میکند و سرانجام کارشان را بیان میفرماید.

جالب اینکه: «ابن ابی الحدید» که تعصّب خاصی در مسئله خلافت بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم و خلفای نخستین دارد، با صراحت اعتراف میکند که نظر امام علیه السلام در این خطبه، به مسئله خلافت و ولایت است. منتها با تکلّف زیاد سعی دارد آن را مخصوص زمان «بنی امیه» بداند و جمله «حَتَّی‏ إِذَا قَبَضَ‏ اللَّهُ‏ رَسُولَهُ‏ صلّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ» را از «رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی‏ الْأَعْقَابِ» جدا سازد و به چهل سال بعد از آن پرتاب کند! توجیهی که سستی آن بر هر کس نمایان است؛ چرا که‏ ظاهر یا صریح کلام امام علیه السلام این است که حرکت به قهقرا بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بلافاصله شروع شد، و تاریخ هم نشان میدهد که جنایات «بنی امیه» ریشههایی در عصر خلفا داشت.

خداوند! ما را بر ولایت اهل بیت علیهم السلام پایدار بدار! و با ولایت آنها محشور بگردان! و ما را از رهروان راستین راه آنها قرار ده!

منبع:

پیام امام امیر المومنین علیه السلام

پرونده ویژه

٢
وحدت در آموزههای علوی
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

ما در زمانی زندگی میکنیم که بیش از هر زمان نیاز به وحدت‏ و آرامش داریم. در لحظات حساس و سرنوشتساز کنونی برخی سعی میکنند با سمپاشی و سخنچینی افکار مردم را به هم بریزند؛ روح وحدت را از بین ببرند و تخم شک و تردید را در افکار بپاشند. در چنین شرایطی بازخوانی آموزههای وحدتبخش امام علی‏ علیه السلام مردم را بیدار میکند و از خطراتی که در پیش دارند، آگاه میسازد.

پیوندهای اجتماعی

مسئله پیوندهای دوستی و محبّت که گاه با زبان و از طریق ملاقات و امثال آن انجام میشود، در اسلام بسیار مهم است؛ همانگونه که بیمحبّتیها و جداییها و قطع پیوندها منفور است.

در این زمینه امام علی علیه السلام در بستر شهادت، امام حسن و امام حسین علیهما السلام را ‏به چهار امر مهم توصیه میکند: نخست در بیان امر اوّل و دوم میفرماید: «وَعَلَیکمْ‏ بِالتَّوَاصُلِ‏ وَالتَّبَاذُلِ؛ و بر شما لازم است پیوندهای دوستی و محبّت و بذل و بخشش را فراموش نکنید». آنگاه در سومین و چهارمین توصیه میافزاید: «وَإِیاکمْ وَالتَّدَابُرَ وَالتَّقَاطُعَ؛ و برحذر باشید از اینکه به یکدیگر پشت کنید و رابطه خود را با هم قطع نمایید».

«تَوَاصُل» از ریشه «وَصل»، هرگونه ارتباط و پیوند معنوی و مادی و عقلانی و عاطفی را شامل میشود و «تَباذُل» از ریشه «بَذل» از قبیل ذکر خاص بعد از عام است؛ زیرا یکی از طرق پیوند افراد جامعه با یکدیگر بذل کمکهای مادی به افرادی است که به هر دلیل نیازمند شدهاند.

«تَدابُر» از ریشه «دَبر» - بر وزن عبد - به معنای پشت کردن به هم و قهر کردن و دشمنی با یکدیگر نمودن و «تَقاطُع» به معنای هرگونه قطع رابطه است. این دو واژه به عکس دو واژه اوّل، از قبیل ذکر عام بعد از خاص است؛ زیرا تَدابُر به معنای جدایی کامل است و تقاطع هر نوع قطع پیوند را شامل میشود.

وحدتآفرینی از طریق «اصلاح ذات البین»

در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که در آخرین وصایای خود به فرزندان گرامیاش امام حسن و امام حسین علیهما السلام فرمود: اصلاح ذات البین را ترک نکنید؛ «فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکمَا (ص) یقُولُ:"صَلَاحُ ذَاتِ الْبَینِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَالصِّیامِ"؛ زیرا من از جد شما شنیدم که میگفت: اصلاح میان مردم از تمام نمازها و روزهها برتر است».

اصلاح ذات ‏البین که امام علیه السلام از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم نقل فرموده که از نماز و روزه هم بالاتر است، دلیل روشنی دارد؛ زیرا اگر مسئله اصلاح در میان دوستان و رفع کدورتها و زدودن دشمنیها و تبدیل آن به صمیمیت و دوستی نباشد، منجر به تشتت و تزلزل میان آنها میشود و به تعبیر قرآن به فشل و سستی میانجامد.

به همین دلیل اصلاح ذات البین از برترین عبادتها شمرده شده. حتی در روایتی به منزله «جهاد فی سبیل اللَّه» عنوان گردیده که‏: «جَعَلَ النَّبِی (ص) اجْرَ المُصْلحِ بَینَ النَّاسِ کاجْرِ المُجاهِدِ عِنْدَ النّاسِ؛ پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم پاداش کسی را که در میان مردم صلح و صفا برقرار سازد، همچون کسی که در راه خدا جهاد میکند، قرار داد».

بیشک جهاد موجب عزّت اسلام است و کسی که میان مردم تفاهم ایجاد میکند و جامعه اسلامی را به وحدت و اتّحاد سوق میدهد، کار او هم موجب‏ عزّت اسلام و مسلمانان است.

این همه اختلاف چرا؟

شاید برای بسیاری عجیب به نظر برسد و باور کردنش مشکل باشد که کسانی همه قضاوتها یا آرای ضدّ و نقیض را صواب و درست میشمرند و همه را حکم الهی میدانند، ولی این یک واقعیت است که گروهی از مسلمانان اهل سنّت دارای چنین عقیده ای (نظریه تصویب) هستند. نظریه ای که میگوید آراء قضات و فتوای فتوا دهندگان هر چند با یکدیگر در تضاد باشد، همگی مطابق واقع و بر وفق حکم الهی است!

امام علی علیه السلام به ابطال این نظریه میپردازد و با تحلیل بسیار دقیق و بیان موزون و مستدلّی این عقیده را ابطال میفرماید و راه را برای وصول به حق، در این مسئله مهم اسلامی که بسیاری در آن سرگردان شدهاند، کاملاً هموار میسازد.

آن حضرت میفرماید: «تَرِدُ عَلَی‏ أَحَدِهُم‏ الْقَضِیةُ فِی حُکمٍ مِنَ الْأَحْکامِ فَیحْکمُ فِیها بِرَأْیهِ، ثُم تَرِدُ تِلْک الْقَضِیةُ بِعَینِهَا عَلَی غَیرِهِ فَیحْکمُ فِیهَا بِخِلافِ قَوْلِهِ؛ گاه یک دعوا در حکمی از احکام مطرح میشود و "قاضی" به رأی خود در آن جا حکم میکند، سپس شبیه همان دعوی نزد "قاضی دیگری" عنوان میگردد، او درست بر خلاف اوّلی حکم میدهد!».

«ثُمَّ یجْتَمِعُ الْقُضَاةُ بِذلِک عِنْدَ الْإِمَامِ الَّذِی اسْتَقْضَاهُمْ فیصَوّبُ آرَاءَهُمْ جَمِیعاً وَإِلهُهُمْ وَاحِدٌ! وَنَبِیهُمْ وَاحِدٌ! وَکتَابُهُمْ وَاحِدٌ!؛ سپس همه این قضات [با آن آرای ضدّ و نقیضی که در مسئله واحدی دادهاند] نزد پیشوایشان که آنان را به قضاوت منصوب کرده، گرد میآیند، و او رأی همه آنها را تصدیق و تصویب میکند [و فتوای همگان را درست و مطابق واقع میشمرد]، درحالیکه خدای آنها یکی، پیامبرشان یکی و کتابشان [نیز] یکی است!».

امام علیه السلام در جمله آخر، نخستین ضربه را بر پایه این تفکر نادرست وارد میسازد و میفرماید: این همه [اختلاف] در حالی است که خدای آنها واحد و پیامبرشان واحد و کتابشان واحد است!

بیشک از خدای واحد برای مسئله واحد، حکم واحدی صادر میشود. چرا که او عالم به همه حقایق است و همه چیز را بیکم و کاست میداند و طبق مصالح یا مفاسدی که در آن مسئله بوده، حکم واحدی در آن تعیین نموده است. نه اشتباه میکند، نه فراموشی در ذات مقدّسش راه دارد، نه پشیمان میگردد و نه با گذشت زمان چیز مجهولی برای او آشکار میشود. پس اختلاف از ناحیه او نمیتواند باشد!

با توجّه به اینکه پیامبرشان نیز یکی است و او در همه چیز، به ویژه القای احکام، معصوم است، حکم الهی را بیکم و کاست و بدون هر گونه تغییر بیان‏ میکند، پس او نیز منشأ اختلاف نیست!

قانون و برنامه و آیین ‏نامه آنها نیز یکی است، کتابی که هیچگونه تغییر و تحریفی در آن راه نیافته و از سرچشمه زلال وحی نشأت گرفته و در دسترس همه آنهاست و مورد قبول همه، و هیچ اختلاف و تضادّی در محتوای آن وجود ندارد، چرا که از سوی خداست: «وَلَوْ کانَ‏ مِنْ‏ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ‏ لَوَجَدُوا فِیهِ‏ اخْتِلافاً کثِیراً؛ اگر از سوی غیر خدا بود اختلاف و تضاد زیادی در آن دیده میشد». پس اختلاف از ناحیه کتاب آسمانی آنها نیست.

این سخن مولا علی علیه السلام در واقع نشان میدهد که اختلافات از افکار نادرست خودشان برخاسته و نارساییهای اندیشههایشان سبب بروز چنین اختلافاتی شده است.

نقش زمامدار در ایجاد وحدت

امام علیه السلام در مشاورۀ نظامی به خلیفه وقت به سراغ موضوع اصلی مشورت که شرکت شخص «عمر» در جنگ بوده، میرود و چنین میفرماید: «وَمَکانُ‏ الْقَیمِ‏ بِالْأَمْرِ مَکانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ یجْمَعُهُ وَیضُمُّهُ: فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ یجْتَمِعْ بِحَذَافِیرِهِ أَبَدا؛ [بدان!] موقعیت زمامدار مانند رشته است که مهرهها را جمع میکند و ارتباط میبخشد؛ اگر رشته از هم بگسلد، مهرهها پراکنده میشوند، و هر یک به جایی خواهد افتاد، به گونه ای که هرگز نتوان همه را جمع کرد».

امیر مؤمنان علی علیه السلام نقش فرمانده و مدیر را در جامعه به رشته و نخ گردنبند تشبیه کرده است که دانهها و مهرهها را به هم ارتباط داده و از مجموع آنها یک واحد به هم پیوسته به وجود آورده است و اگر آن رشته از هم بگسلد، مهرهها پراکنده گردیده و هماهنگی خود را از دست میدهند.

آری زمامدار و فرمانده یک کشور به منزله ریسمان تسبیح یا گردنبند است، که رمز وحدت و انسجام امت است.

امامت، رمز وحدت

امیر مؤمنان علیه السلام در گفتاری حکیمانه اشاره به فلسفه‏ «امامت» کرده و میفرماید: «وَالْأَمَامَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ؛ و امامت را برای نظم و نظام امت قرار داد».

شک نیست که اگر حکومت عادلی بر کار نباشد و امامت به معنای صحیح پیاده نشود، نظم امت به هم میریزد، ظالمان بر مظلومان چیره میشوند و فاسدان و مفسدان پستهای حساس را در اختیار میگیرند و بیت ‏المال مسلمانان به غارت میرود و ناامنی همه جا را فرا میگیرد که تاریخ معاصر و گذشته، نمونههای فراوانی از آن را به ما ارائه داده است.

در خطبه بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام نیز تعبیری شبیه به این دیده میشود؛ میفرماید: «وَطاعَتَنا نِظاماً لِلْمِلَّةِ، وَامامَتَنا اماناً مِنَ الْفُرْقَة؛ خداوند اطاعت از ما را سبب نظام امت قرار داده و پیشوایی ما را سبب جلوگیری از اختلاف و پراکندگی».

در خطبه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام - در مسجد جامع مرو - نیز آمده است: «إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ‏ الدِّینِ‏ وَنِظَامُ‏ الْمُسْلِمِینَ وَصَلَاحُ الدُّنْیا وَعِزُّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَفَرْعُهُ السَّامِی‏؛ امامت، زمام دین و سبب نظام مسلمین و صلاح دنیا و سبب عزّت مؤمنان است. امامت اساس اسلام بارور و شاخه بلند آن است».

وحدت و هماهنگی در حرکتهای نظامی

امام علیه السلام در نامه ای که برای دو نفر از فرماندهان لشکر خود هنگام حرکت به سوی صِفّین مرقوم داشته، تمام امور مهمّی را که مربوط به روشهای لشکرکشی و موضعگیری در برابر دشمن است و چگونگی استفاده از فرصتها و پرهیز از کمین دشمن و چگونگی حمایت از لشکر در شبها به هنگام استراحت و مسائل دقیق دیگری از این قبیل را در قالب دستوراتی بیان فرموده است.

آن حضرت در دستور پنجم فرماندهان لشکر را به شدت از تفرقه بر حذر داشته و میفرماید: «وَإِیاکمْ وَالتَّفَرُّقَ! فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِیعاً، وَإِذَا ارْتَحَلْتُمْ‏ فَارْتَحِلُوا جَمِیعا؛ از پراکندگی و تفرقه سخت بپرهیزید، بنابراین هنگامی که توقف کردید و پیاده شدید، همه با هم پیاده شوید و هر گاه کوچ کردید همه با هم کوچ کنید».

با توجّه به اینکه امام علیه السلام این دستورات را به «زیاد بن نضر حارثی» و «شریح بن هانی» که سرکرده مقدمه لشکر بودند بیان میکند، منظور این است که مقدمه لشکر به صورت پراکنده عمل نکنند و همه با هم باشند تا ضعف و فتور به آنها دست ندهد.

وحدت، خط قرمز نظام اسلامی

امام علیه السلام در خطبه ١٦٩ نهج البلاغه، به این نکته اشاره میکند که دشمنان حق با تمام اختلافی که با هم دارند، دست به دست هم دادهاند، تا در برابر من قیام کنند. من تا آن جا که مجبور نشوم، صبر خواهم کرد. ولی اگر آنها بر هدف شوم خود که از هم گسیختن نظام جامعه اسلامی است، اصرار ورزند، در برابر آنان خواهم ایستاد.

آن حضرت میفرماید: «وَسَأَصْبِرُ مَا لَمْ أَخَفْ عَلَی جَمَاعَتِکمْ؛ من تا هنگامی که بر اجتماع شما خائف نشوم، صبر و تحمل میکنم». این سخن، تحمّل امام را نسبت به مخالفان و دشمنان نشان میدهد، که معتقد بود تا کار به جای خطرناکی نرسد، نباید دست به شمشیر برد؛ ولی این بدان معنا نیست که هر کاری آنها انجام دهند، امام علیه السلام در برابر آنها سکوت میکند.

لذا در ادامه سخن میافزاید: «فَإِنَّهُمْ إِنْ تَمَّمُوا عَلَی فَیالَةِ هذَا الرَّأْی انْقَطَعَ نِظَامُ الْمُسْلِمِین‏؛ اگر آنها به این افکار سست و فاسد باقی بمانند [و بخواهند اهداف شوم خود را عملی کنند]، نظام جامعه اسلامی از هم گسیخته خواهد شد [و در چنین شرایطی صبر نمیکنم و باید به فتنهانگیزی آنها پایان داد]».

علیه تکرَوی

بدون تردید هیچ مذهبی همانند اسلام پیوند میان فرد و اجتماع را محترم نشمرده و با احکام و قوانین خود حلقههای اجتماعی را محکم نکرده است‏. اسلام دستور میدهد مردم به اجتماعات بزرگتر بپیوندند.

امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه ای که برای کوبیدن افکار اقلّیت تفرقهانداز «خوارج» بیان کرده است، میفرماید: «وَالْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ یدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ وَإِیاکمْ‏ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب‏ ... فَإِنَّمَا حُکمَ الْحَکمَانِ لِیحْییا مَا أَحْیا الْقُرْآنُ، وَیمِیتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ، وَإِحْیاؤُهُ الاجْتَماعُ عَلَیهِ، وَإِمَاتَتُهُ الافْتِرَاقُ عَنْه‏؛ همواره همراه بزرگترین جمعیتها (اکثریتهای طرفدار حق) باشید که دست خدا با جمعیت است، و از پراکندگی بپرهیزید که "انسان تنها" بهره شیطان است، چنانکه گوسفند تک رو طعمه گرگ!... اگر به آن دو نفر (ابوموسی اشعری و عمرو عاص) حکمیت داده شد، تنها به این خاطر بود که آنچه را قرآن زنده دانسته زنده سازند و آنچه را محکوم به مرگ نموده نابود کنند، و احیای قرآن این است که دست اتحاد به هم دهند و به آن عمل کنند، و میراندن آن پراکندگی و جدایی از آن است».

مطالعه در زندگی اقوام پیشین نیز نشان میدهد که جوامع کوچکتر همیشه از نظر فرهنگ و مظاهر تمدن انسانی عقبتر بودهاند و فرهنگها و تمدنهای پیشرفته در اجتماعات بزرگ و وسیع ظاهر شده است.

لذا در جمله های بالا نخست دعوت به ملازمت اجتماعات بزرگ شده، سپس اشاره میفرماید که دست خداوند بر سر چنین اجتماعاتی است، و به عکس افراد تکرو طعمه شیطانند و از تحت حمایت الهی بیرونند. پیروزی بر مشکلات اجتماعی و نجات از چنگال گرگها، تنها در دل اجتماع ممکن است، و به همین دلیل هر اجتماعی فشردهتر و متراکمتر باشد در برابر حوادث نیرومندتر و پیروز خواهد بود.

اختلاف، اندوه بزرگ علی علیه السلام

امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه ٢٥ نهج البلاغه به علل و عوامل دقیق غلبه «بُسْرَ بْنَ‏ أَرْطَاة»، جنایتکار مشهور شام بر یمن پرداخته و میفرماید: «بِاجْتَماعِهِمْ‏ عَلَی‏ بَاطِلِهِمْ‏، وَتَفَرُّقِکمْ عَنْ حَقّکمْ؛ آنها، در امر باطل خود، متّحدند و شما، در امر حقّتان، پراکندهاید».

در بیان آن حضرت شامیان دارای اتحاد در بلاد خویشاند و مردم عراق، پراکندهاند و بسیار طبیعی است که چنان افرادی، بر چنین افرادی، پیشی گیرند و پیروز شوند.

مدیریت و تدبیر و حاکمیت، هر قدر حساب شده و قوی باشد، با وجود چنین افرادی، به نتیجه نمیرسد، چرا که بازوان مدیر و حاکم، مردماند و حق، با پراکندگی یارانش، ضعیف میشود و باطل با اتحاد اعوانش، قوی میگردد.

امام علیه السلام در خطبه ٢٧ نهج البلاغه نیز میفرماید: «فَیا عَجَباً! عَجَباً وَاللَّهِ یمِیتُ الْقَلْبَ وَیجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتَماعِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ عَلَی بَاطِلِهِمْ، وَتَفَرُّقِکمْ عَنْ حَقّکمْ!؛ شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند! قلب را میمیراند و غم و اندوه را [به روح انسان] سرازیر میکند که آنها (شامیان غارتگر) در مسیر باطل خود، چنین متّحدند و شما، در طریق حقّتان، اینگونه پراکنده و متفرّق».

همیشه، تعجّب و شگفتی، از اموری است که با جریان طبیعی، سازگار نیست و علل ناشناخته یا نامأنوسی دارد. طبیعت امر چنین اقتضا میکند که طرفداران حق به خاطر ایمان محکمی که به آن دارند، محکم بایستند و از آن دفاع کنند، ولی طرفداران باطل چون انگیزه نیرومندی برای دفاع از آن ندارند، نسبت به حمایت از آن سست و ناتوان باشند. ولی اگر دیدیم طرفداران حق پراکنده و بیاراده و سست و ضعیفند، امّا طرفداران باطل متّحد و منسجم و در راه خود مصمّم هستند، سبب شگفتی میشود.

اهل عراق، پیشوایشان علی علیه السلام بود که گذشته از وصیت مسلّم پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم درباره ولایت او، همه مردم مکه و مدینه، از مهاجران و انصار و غیر آنها و غالب مناطق دیگر، با او بیعت کردند و دلائل حقّانیتش، از افکار و اعمال و زهد و عدالتش نمایان بود. امّا غارتگران شام به دنبال مردی طغیانگر و جاهطلب (معاویه)، که سوابق زشت خاندان او در اسلام و جاهلیت، بر کسی پوشیده نبود، سر به شورش در برابر امام بر حق برداشته بودند. با این حال آیا جای تعجّب نیست که آنها پشت سر پیشوای خود بایستند و اینها اینچنین پیمانشکنی کنند؟!

سخن آخر: (آثار وحدت، عاقبت پراکندگی)

امام علیه السلام در بخشی از خطبه ١٩٢ (خطبه قاصعه) روی عامل اصلّی پیروزی و شکست، که همان اتحاد صفوف و اختلاف است. انگشت مینهد و با تعبیرات گوناگونی در ضمن هفت جمله ابعاد وحدت کلمه را منعکس میکند و میفرماید: «فَانْظُرُوا کیفَ‏ کانُوا حَیثُ کانَتْ الْأَمْلاءُ مُجْتَمِعَةً، وَالْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً، وَالْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَالْأَیدِی مُتَرَادِفَةً، وَالسُّیوفُ مُتَنَاصِرَةً، وَالْبَصَائِرُ نَافِذَةً، وَالْعَزَائِمُ وَاحِدَةً. أَلَمْ یکونُوا أَرْبَاباً فِی أَقْطَارِ الْأَرَضِینَ، وَمُلُوکاً عَلَی رِقَابِ الْعَالَمِین‏؛ بنگرید [اقوام پیشین] در آن هنگام که جمعیتهایشان متّحد، خواستهها هماهنگ، اندیشهها معتدل، دستها پشتیبان هم، شمشیرها یاریکننده یکدیگر، دیدهها نافذ و تصمیمها یکی بود، چگونه بودند؟ آیا [در آن روز] آنها زمامدار اقطار زمین نبودند و بر مردم جهان حکومت نمیکردند».

امام علیه السلام در این عبارتهای زیبا و پرمعنا اتحاد و اتفاق را در همه مظاهرش بیان کرده، آن را عامل سربلندی و حاکمیت و قدرت عظیم شمرده است؛ اتفاق در خواستهها، اتفاق در برنامهها و تصمیم ها، اتفاق در عمل، اتفاق به هنگام صلح و جنگ و در یک کلمه، اتحاد صفوف در جمیع مظاهر حیات.

دلیل این سخن کاملاً روشن است؛ افراد هر کدام به تنهایی قدرت زیادی ندارند و همچون قطره ای هستند که اگر در بیابانی قرار گیرند با یک تابش آفتاب و وزش باد بخار میشوند؛ ولی همین قطرهها هنگامی که به هم پیوستند دریای خروشانی را تشکیل میدهند که میتواند منبع هرگونه خیر و برکت باشد. تار عنکبوت به تنهایی به قدری‏ ضعیف و کمدوام است که در برابر یک نسیم مقاومت نمیکند؛ اما امروز آنها را به هم میتابند و جلیقههای ضدّ گلوله درست میکنند که مقاومتش از هرچیز بیشتر است و این است نقش اتحاد و اتفاق.

به قول شاعر بلندآوازه شیخ مصلح الدین سعدی‏ شیرازی‏:

صد هزاران خیط یکتو را نباشد قوّتی‏ چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد!

ممکن است جملههای آن حضرت درباره بنی اسرائیل باشد. در آن زمانی که موسی بن عمران قیام کرد و صفوف آنها را متحد ساخت و عنایات الهی نیز شامل حال آنها شد و بر پهنه کشور مصر و سرزمینهای اطراف آن حاکم شدند و بعد از موسی حکومتهای عظیمی؛ مانند حکومت داود و سلیمان تشکیل دادند.

نیز ممکن است یک اصل کلی و عمومی باشد که بارها در تاریخ پیشینیان به وقوع پیوسته است، که هرزمان اتحاد صفوف و اتفاق نظر و تصمیم و برنامه حاصل شد، پیروزی به دنبال آن بود.

به هرحال بیان امام علیه السلام این حقیقت را منعکس میکند که گرچه برای پیروزی و پیشرفت و ترقّی، عوامل زیادی وجود دارد؛ ولی از همه مهمتر مسئله اتحاد و اتفاق است.

در ادامه این فراز از خطبه قاصعه، امام علیه السلام عامل اصلی شکست را یادآور میشود، که همان اختلاف نظر و تشتّت صفوف است، و در ضمن پنج جمله به ابعاد مختلف آن اشاره کرده، میفرماید: «فَانْظُرُوا إِلَی مَا صَارُوا إِلَیهِ‏ فِی‏ آخِرِ أُمُورِهِمْ‏ حِینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَتَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ وَاخْتَلَفَتِ الْکلِمَةُ وَالْأَفْئِدَةُ، وَتَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِینَ، وَتَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِینَ، قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ کرَامَتِهِ، وَسَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ. وَبَقِی قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِیکمْ عِبَراً لِلْمُعْتَبِرِین؛‏ حال بنگرید که پایان کارشان به کجا کشید، در آن هنگام که در میان آنها جدایی افتاد؛ الفتشان به پراکندگی گرایید و اهداف و دلهایشان از هم دور شد و به گروههای مختلفی تقسیم شدند و در پراکندگی به نبرد با هم پرداختند، [آری در این هنگام بود که] خدا لباس کرامت خود را از تنشان بیرون کرد و وسعت و شادابی نعمت را از آنها برگرفت، تنها چیزی که از آنها باقی ماند سرگذشتشان در میان شما بود که درس عبرتی است برای عبرت ‏گیرندگان».

آری! هنگامی که نیروهای یک ملت در مسیر اختلاف گام بردارند، الفت و محبّت به پراکندگی و عداوت تبدیل شود و آتش اختلاف کلمه و تفرّق افکار از میان آنها زبانه کشد.

به جای اینکه با دشمنی که قصد نابودی آنها را دارد بجنگند، به جنگ با خود میپردازند و نیروهایشان در این راه به هدر میرود. خداوند نیز دست مرحمتش را از سر آنها برمیدارد و لباس ذلّت بر اندامشان میپوشاند.

این بخش از کلام امام علیه السلام نیز میتواند اشاره به سرگذشت بنی اسرائیل بعد از پیروزیهای پیدرپی باشد که بر اثر اختلاف و پراکندگی قدرت خویش را از دست دادند و در دنیا پراکنده و دربهدر شدند، و نیز میتواند اشاره به همه اقوامی باشد که بعد از پیروزی در سایه اتحاد، دوران نکبت آنها به سبب کفران نعمت و «اختلاف» شروع شد و در سراشیبی سقوط قرار گرفتند.

منبع:

پیام امام امیر المومنین علیه السلام

مقاله

حرکت تاریخی امام حسین (علیه السلام)
قیام اصلاح طلبانه یا سودای تشکیل حکومت؟

برای دستیابی به فهم صحیحی از انگیزه حرکت مصلحانه حضرت ابا عبدالله(علیه السلام) باید چهار مؤلفه اساسی را در تحلیل درست این واقعه تاریخی مدنظر قرار داد:

١. وضعیت سیاسی، فرهنگی، اجتماعی جامعه و حاکمان زمان امام حسین (علیه السلام)

انحرافات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در جامعه اسلامی با رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) آغاز شد و روز به روز گسترش پیدا کرد. کار به جایی رسید که در عصر عثمان و معاویه ارزش های اسلامی و معنوی یکی پس از دیگری جای خود را به ارزش های مادی و جاهلی دادند؛ که این روند انحرافی در اواخر عمر معاویه به اوج خود رسید.(١) در این دوره تاریخی مبارزه با مبانی و ارزش های اسلامی شکل علنی به خود گرفت و بار دیگر جاهلیت با همه ویژگی هایش ظهور یافت و دین اسلام در معرض نابودی قرار گرفت.

به طور کلی مبارزه با قرآن کریم و سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مرحله جدیدی وارد شده و شکل علنی به خود گرفت. لذا خطر اضمحلال دین، جدی شد.(٢) و همه اینها به خاطر رفتارهای ضد دینی حکومت و زمام داران وقت بود. معاویه از وقتی خلیفه شد، ابزارهای دینی و دنیوی را به استخدام درآورد و جامعه را از ارزش های الهی و معنوی تهی ساخت و به سوی ارزش های مادی و جاهلی سوق داد.(٣)

فضای کلی به این گونه بود که بنی امیه عده ای را با تطمیع و جماعتی را با تهدید مطیع خود ساخته بودند. خواص امت در مقابل ستمکاران سکوت کرده و عوام امت نیز هر یک به طریقی گرفتار بدبختی و تباهی شده بودند. در حالی که سنت های مبارک پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) یکی بعد از دیگری از بین می رفت؛ کسی فریاد نمی کشید و امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی تعطیل شده بود. سرسپردگی به دنیا فخر شمرده می شد. ارزش های دینی و معنوی رنگ باخته بودند. اولیای خدا در رنج و شکنجه گرفتار آمده بودند. فقر و بی چیزی جماعتی از خلق را به ستوه آورده بود. سنت های جاهلی بار دیگر در جامعه اسلامی رخ می نمود و جماعتی به احیای آن سنت ها فخر می فروختند. حکام با هوس بازی و خودخواهی در منجلاب سلطنت غوطه می خوردند و در برابر خدای متعال گستاخی می کردند. فحشا و منکرات آشکارا انجام می گرفت و حتی در مقدس ترین شهرها استعمال آلات لهو و لعب و شراب خواری رواج یافته بود.(٤)

اما این تباهی و سقوط با به حکومت رسیدن یزید به اوج خود رسید. یکی از ویژگی های یزید بن معاویه که نزد مورخین مشهور است این است که اهل لهو و لعب و اهل مسکرات بوده است. امام حسین(علیه السلام) در یکی از نامه های خود به معاویه، بعد از یادآوری بدعت های او می نویسد: «ثُمَّ وَلَّيْتَ ابْنَكَ وَ هُوَ غُلَامٌ يَشْرَبُ الشَّرَابَ وَ يَلْهُو بِالْكِلَابِ فَخُنْتَ أَمَانَتَكَ وَ أَخْزَيْتَ رَعِيَّتَكَ وَ لَمْ تُؤَدِّ نَصِيحَةَ رَبِّكَ فَكَيْفَ تُوَلِّي عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ(ص) مَنْ يَشْرَبُ الْمُسْكِرَ وَ شَارِبُ الْمُسْكِرِ مِنَ الْفَاسِقِينَ وَ شَارِبُ الْمُسْكِرِ مِنَ الْأَشْرَارِ وَ لَيْسَ شَارِبُ الْمُسْكِرِ بِأَمِينٍ عَلَى دِرْهَمٍ فَكَيْفَ عَلَى الْأُمَّة»(٥)؛ (سپس فرزندت یزید را ولیعهد خود نمودی. او جوانی است که شراب می خورد و اهل بازی با سگ هاست. تو در امانت خیانت کردی و امور رعیت را به تباهی کشاندی و به خیرخواهی و [اوامر] پروردگارت بی توجهی نمودی. [ای معاویه] چگونه [وجدانت قبول کرد] شخص شارب خمر را بر امت محمد(ص) ولایت بدهی در حالی که شراب خوار از فاسقان و از اشرار شمرده می شود. شراب خوار بر درهمی امین نیست چگونه می تواند بر امتی امین باشد)؟!

امام (علیه السلام) در بیان دیگری چنین فرموده است: «یزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْر...وَ مِثْلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَه‏»(٦)؛ (شخصیتی چون من با یزید شراب خوار بیعت نمی کند). یزید علنا شراب می خورد و غنا گوش می داد و در مدح غنا و شراب شعر می سرود و دیگران را به این امور ترغیب می کرد.(٧)

در مواجهه با چنین وضعیتی امام حسين(عليه السلام) با هدف احياى دين خدا قيام و حركت خويش را آغاز كرد. در مرحله نخست - اگر ممكن است - با تشكيل حكومت اسلامى و در غير اين صورت با شهادت خود و يارانش به مقصود بزرگ خود برسد.

به هر حال، مى بايست دين و سنّت فراموش شده رسول خدا(صلى الله عليه و آله) را زنده كرد و چه كسى سزاوارتر از فرزند رسول خداست كه پيش گام چنين حركتى شود؟

تأمل صحیح و دقیق در تاریخ نشان می دهد که آن حضرت در اين راه موفّقيّت بزرگى را نصيب خود کرد. هر چند ایشان و یاران با وفای شان به شهادت رسيدند ولى تكانى به افكار خفته مسلمين دادند و لرزه بر اندام حكومت جبّاران افكندند و در نتيجه اسلام را زنده ساختند و از اضمحلال دستاوردهاى نهضت نبوى(صلى الله عليه و آله) جلوگيرى كردند و مسلمانان را از حيرت و گمراهى نجات دادند.

در زيارت معروف اربعين مى خوانيم: «وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلالَةِ»(٨)؛ (او [حسين] خون پاكش را در راه تو نثار كرد تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهى نجات دهد).(٩)

٢. بیانات امام حسین (علیه السلام) در نقاط مختلف حرکت اصلاح گرانه خود

یکی از بهترین اسناد قابل بررسی هنگام تحلیل انگیزه های قیام حضرت ابا عبدالله(علیه السلام) مطالعه سخنان و نامه های ایشان است. آن حضرت از زمان حرکت از مدینه و بعد از آن در مکه و در مسیر کربلا و حتی در روز واقعه، بیانات و مکتوباتی را متوجه برخی بستگان، اصحاب، عموم مردم و حتی دشمنان شان کرده اند که مطالعه دقیق آنها می تواند فهم اهداف حرکت اصلاح گرانه آن حضرت را مقدور سازد.(مجموع این بیانات را محقق ارجمند مرحوم آیت الله محمد صادق نجمی در کتاب ارزشمند «سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلا» گرد آورده است).

در اینجا برای رعایت اختصار، برخی از برجسته ترین بیانات آن حضرت را با هم مرور می کنیم:

امام در پاسخ فرماندار مدینه که به حکم یزید، می خواست به اجبار از امام حسین(علیه السلام) بیعت بگیرد، فرمود: «ای امیر! ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و جایگاه رحمت هستیم. خداوند امور را با ما می گشاید و با ما می بندد. یزید مردی فاسق، باده گسار، آدم کش و اهل فسق و فجور آشکار است. همانند من با کسی همانند او بیعت نمی کند».(١٠)

علاوه بر آن، امام حسین در بخشی از وصیت نامه خود برای برادرشان محمد حنفیه می نویسد: «... و من از سرِ مستى و طغیان و فساد انگیزى و ستم کارى قیام نکردم. تنها براى اصلاح در امّت جدّم به پا خواستم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم. و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب(علیه السلام) رفتار نمایم. هر کس سخن حقّ مرا پذیرفت پس خداوند به پذیرش (و پاداش) آن سزاوارتر است و هر کس دعوت مرا نپذیرفت صبر مى کنم تا خداوند میان من و این مردم به حق داورى کند که او بهترین داوران است».(١١)

همچنین ایشان هنگام سفر به کربلا فرمودند: «بار خدایا! تو می دانی كه آنچه از ما اظهار شده برای رقابت در قدرت و دستيابی به كالای دنيا نيست، بلكه هدف ما اين است كه نشانه های دينت را به جای خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيت يابند و به واجبات و سنّت ها و دستورهای دينت عمل شود».(١٢)

همچنین از دیگر بیانات به جا مانده از ایشان در این سفر پر مخاطره این است که فرمود: «هان ای مردم! پيامبر خدا فرموده است كسی كه زمامداری ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال می سازد و عهدش را می شكند و با سنّت پيامبر(صلی الله عليه وآله) مخالفت می ورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل می كند ولی در مقابل او با عمل يا گفتار اظهار مخالفت ننمايد بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنّم اندازد».(١٣)

همچنین از ایشان نقل شده که هنگام مواجهه با لشکر حر ضمن سخنانی آنها را این گونه مورد عتاب قرار داد که: (آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى گردد در چنين شرايطى بر مؤمن لازم است راغب ديدار پروردگارش [شهادت] باشد)؛ «الا تَرَوْنَ الَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ، وَ الَى الْباطِلِ لا يُتَناهى‏ عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقاءِ رَبِّهِ حَقّاً حَقّاً».(١٤)

همه این بیانات نشان گر روح انقلابی و مبارز آن حضرت در مقابل انحرافات پدید آمده در اسلام و تصمیم ایشان در اقدام عملی علیه دستگاه ظالم حاکم بود. یعنی امر به معروف و نهی از منکر ایشان صرفا امری زبانی نبود بلکه عمل به این فریضه الهی را به منتهاى اوج خود رساند و بالاترين مرحله عملى آن را انجام داد و با شجاعتى وصف‏ ناپذير به همگان اعلام كرد: «أَيُّهَا النَّاسُ! فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ يَصِبرُ عَلى‏ حَدِّ السَّيْفِ، وَ طَعْنِ الْأَسِنَّةِ، فَلْيَقُمْ مَعَنا وَ إِلَّا فَلْيَنْصَرِفْ عَنا»(١٥)؛ (اى مردم! هر كس از شما در برابر تيزى شمشير و زخم نيزه ها شكيبا است با ما بماند و الّا از ما جدا شود).

٣. تشکیل حکومت اسلامی

انبيا و اولياى الهى در طول تاريخ براى پيشبرد اهداف مقدّس خويش، درصدد تشكيل حكومت برآمدند؛ چرا كه بدون شك با تشكيل حكومت، بهتر مى توان مردم را به سوى ارزش هاى معنوى و انسانى سوق داد و در راه بسط عدالت اجتماعى كوشيد و فرامين الهى را به صورت ضابطه مند اجرا كرد و به برقرارى عدل و دفع ظلم و شرك و بيدادگرى كمك نمود.

همچنين بسيارى از احكام الهى وجود دارد که بدون تشكيل حكومت نمى توان آنها را اجرا كرد و يا لا اقل به طور مطلوب تحقّق نمى يابد. با تشكيل حكومت دينى و پذيرش حاكمان صالح به خوبى مى توان به اجراى احكام الهى كمك كرد و اصول، اخلاق و احكام شريعت را تحقّق عينى بخشيد.

امام حسين(عليه السلام) كه شايسته و وارث حاكميّت نبوى و علوى و رهبر معنوى امّت اسلامى بود، براى احياى ارزش هاى اسلامى و بسط قسط و عدل و مبارزه با ستمگران به هدف تشكيل حكومت اسلامى به پا خاست به اين قصد كه اگر ممكن شود با تشكيل حكومت اسلامى و گرنه با شهادت خويش و يارانش، چهره واقعى بنى اميّه را آشكار سازد و به ريشه كن ساختن درخت ظلم و كفر و نفاق شان بپردازد و اسلام و امّت مظلوم اسلامى را يارى كند.

آن حضرت در خطبه اى با صراحت هدف از تلاش و تكاپوى خويش را چنين بيان مى كند: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنافُساً فِي سُلْطانٍ، وَ لا الِتماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ، وَ لكِنْ لِنَرَىَ الْمَعالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلاحَ فِي بِلادِكَ، وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ، وَ يُعْمَلُ بِفَرَائِضِكَ وَ سُنَّتِكَ وَ أَحْكامِكَ‏»(١٦)؛ (خداوندا! تو مى دانى كه آنچه از ما (در طريق تلاش براى بسيج مردم) صورت گرفت، به خاطر رقابت در امر زمامدارى و يا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود، بلكه هدف ما آن است كه نشانه هاى دين تو را آشكار سازيم و اصلاح و درستى را در همه بلاد بر ملا كنيم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و فرايض و سنّت ها و احكامت مورد عمل قرار گيرد).

پس از مرگ معاويه و به خلافت رسيدن يزيد، شرايط براى مبارزه با ستمگران و تشكيل حكومت اسلامى - بيش از زمان گذشته - فراهم شده بود و امام حسین در اين مسير اقداماتى را در پيش گرفت:

الف) ترك بيعت با يزيد (و اعلام عدم شايستگى او براى خلافت):

با توجّه به اين كه امام حسين(عليه السلام) يزيد را هرگز شايسته اين جايگاه رفيع نمى دانست و خود را به حق شايسته ترين فرد براى امر خلافت مى ديد با يزيد بيعت نكرد و حكومت او را به رسميّت نشناخت. از اين رو، هنگامى كه خبر مرگ معاويه به مدينه رسيد و آن حضرت توسّط والى‏ مدينه احضار شد، امام (علیه السلام) در پاسخ به عبداللَّه بن زبير كه پرسيد چه خواهى كرد؟ فرمود: (هيچ گاه با يزيد بيعت نخواهم كرد، چرا كه امر خلافت پس از برادرم حسن تنها شايسته من است)؛ «إِنِّي لَاأُبايِعُ لَهُ أَبَداً، لِأَنَّ الْأَمْرَ إِنَّما كانَ لِي مِنْ بَعْدِ أَخِي الْحَسَنِ‏».(١٧)

همچنين و همان طور که پیش از این نیز اشاره شد به والى مدينه نيز فرمود: «إِنَّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَ مُخْتَلِفُ الْمَلائِكَةِ ... وَ يَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الْخَمْرِ، قاتِلُ النَّفْسِ الُمحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ، وَ مِثْلِي لا يُبايِعُ لِمِثْلِهِ‏»(١٨)؛ (ما از خاندان نبوّت و معدن رسالت و جايگاه رفيع رفت و آمد فرشتگانيم ... در حالى كه يزيد مردى است، فاسق، مى گسار، قاتل بى گناهان؛ او كسى است كه آشكارا مرتكب فسق و فجور مى شود. بنابراين، هرگز شخصى همانند من، با مردى همانند وى بيعت نخواهد كرد).

علاوه بر آن امام(علیه السلام) در پى اصرار «مروان بن حكم» براى بيعت با يزيد، با قاطعيّت فرمود: «وَ عَلَى الْإِسْلامِ السلام إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يَزِيدَ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّه(ص) يَقُولُ: الْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أَبِي سُفْيانَ‏»(١٩)؛ (هنگامى كه امّت اسلامى به زمامدارى مثل يزيد گرفتار آيد، بايد فاتحه اسلام را خواند! من از جدّم رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است).

در واقع امام (علیه السلام) با اين جمله، عمق فاجعه زمامدارى يزيد را بيان مى كند و با استشهاد به كلام رسول خدا(صلى الله عليه و آله) تصدّى خلافت توسّط فرزندان ابوسفيان را حرام مى شمارد.

ب) تصريح به شايستگى خود براى خلافت‏:

امام حسين(عليه السلام) علاوه بر آنكه يزيد را شايسته اين جايگاه والا نمى دانست، به شايستگى خود نسبت به امر ولايت و حاكميّت اسلامى تصريح مى كند. در واقع امام (علیه السلام) با اين جملات در مسير تشكيل حكومت اسلامى و به عهده گرفتن خلافت مسلمين حركت مى كند.

امام حسين(عليه السلام) در خطبه اى كه پس از نماز عصر در جمع لشكريان «حرّ» خواند، فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ! أَنَا ابْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ نَحْنُ أَوْلى‏ بِوِلايَةِ هذِهِ الْأُمُورِ عَلَيْكُمْ مِنْ هؤُلاءِ الْمُدَّعِينَ ما لَيْسَ لَهُمْ‏»(٢٠)؛ (اى مردم! من فرزند دختر رسول خدايم، ما به ولايت اين امور بر شما [و امامت مسلمين] از اين مدّعيان دروغين سزاوارتريم). همه اينها علاوه بر مواردى است كه امام حسین (علیه السلام) در حيات معاويه و آنگاه كه مسأله ولايتعهدى يزيد مطرح شد به شايستگى خويش بر امر خلافت تأكيد ورزيد و در منابع حدیثی نیز ثبت شده است.(٢١)

ج) پاسخ به دعوت كوفيان‏:

از نمودهاى تلاش امام حسين(عليه السلام) براى تشكيل حكومت اسلامى، پاسخ به دعوت‏ كوفيان جهت پذيرش رهبرى قيام بر ضدّ حكومت نامشروع يزيد است. همچنین فرستادن مسلم به عقیل به کوفه به عنوان سفیر و برای ارزیابی دعوت آنان و بسيج نيروها و گرفتن بيعت از مردم، حكايت از عزم امام (علیه السلام) جهت تشكيل حكومت اسلامى و الهى دارد.

با توجّه به اين كه كوفه مركز علاقمندان و شيعيان على بن ابى طالب(ع) بود، پس از مرگ معاويه و به دنبال يك گردهمايى در منزل «سليمان بن صرد خزاعى» جمعى از بزرگان كوفه نامه اى به محضر امام (علیه السلام) نوشته و براى پذيرش رهبرى آن حضرت جهت برپايى نهضتى همگانى اعلام آمادگى كردند.(٢٢)

مگر امام (علیه السلام) از سرنوشت خود مطلع نبود؟

این مؤلفه ها موضوع قصد آن حضرت را برای تشکیل حکومت اسلامی ثابت می کند اما ممکن است این سؤال به ذهن برسد که آيا امام حسين(عليه السلام) از شهادت خويش و يارانش در مسير حركت به سوى كوفه و قيام بر ضدّ يزيد، آگاه بود، يا خير؟ و اگر از اين امر مطّلع بود، آگاهى به شهادت با قيام و برنامه ريزى براى تشكيل حكومت اسلامى چگونه سازگار است؟!

بر اساس شواهد تاريخى جاى هيچ ترديدى نيست كه امام حسين(عليه السلام) از فرجام قيام خويش آگاه بود و با يقين به شهادت، نهضت خويش را آغاز كرد.

روايات و اخبارى كه از طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در موضوع شهادت امام حسین (علیه السلام) نقل شده است به اندازه اى مشهور بود كه ابن عبّاس مى گويد: «ما كُنّا نَشُكُّ أهْلَ الْبَيْتِ وَ هُمْ مُتَوافِرُونْ أنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِىٍّ عليه السلام يُقْتَلُ بِالطَّفِ‏»(٢٣)؛ (مااهل بيت همگى ترديدى نداشتيم كه امام حسین (علیه السلام) در سرزمين طف [كربلا] به شهادت خواهد رسيد).

چنان كه از مفاد روايت فوق استفاده مى شود، نه تنها امام، بلكه عموم اهل بيت حتّى از محلّ شهادت آن حضرت با اطّلاع بودند. علّامه مجلسى در بحارالانوار هفتاد و يك روايت در اين باره نقل كرده است.(٢٤)

با ملاحظه اين سخنان و نمونه هاى فراوان ديگر از اين دست، شكّى باقى نمى ماند كه امام(علیه السلام) نه تنها از اصل كشته شدن خويش آگاهى داشت بلكه دقيقاً از محلّ شهادت و نيز قاتلان خود با اطّلاع بوده است.

اينك با توجّه به اين كه امام(عليه السلام) از سرانجام اين حركت آگاه بود اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه اطمينان امام به شهادت با حركت آن حضرت براى دستيابى به حكومت اسلامى قابل جمع است؟! يعنى چگونه مى شود امام (علیه السلام) هم سرانجام كار را بداند و به شهادت خويش و يارانش يقين داشته باشد و در عين حال به قصد تشكيل حكومت اسلامى قيام كند؟ پاسخ به اين سؤال به اندازه اى اهمّيّت دارد كه برخى از نويسندگان را كه نتوانستند بين «اداى وظيفه» و «آگاهى از نتيجه» وفق دهند، بر آن داشت تا به طور كلّى آگاهى امام از فرجام كار را انكار كنند! و تمام ادلّه تاريخى و روايى را كه در اين موضوع وارد شده است، زير سؤال برند! غافل از آنكه نتيجه كار نمى تواند تعيين كننده وظيفه مردان الهى باشد.

در فرهنگ دين، آنچه مهم است تشخيص وظيفه و عمل به آن است و امّا رسيدن به نتيجه دلخواه، در مرحله دوم قرار دارد. تعاليم قرآن و اسلام و سيره معصومين(عليهم السلام) گوياى اين واقعيّت است كه جمع بين «وظيفه» و «نتيجه» هر چند اولويّت دارد، ولى «عمل به وظيفه» مقدّم بر «رسيدن به نتيجه» مى باشد.

به عبارت ديگر: بر هر فرد با ايمانى لازم است در مسير انجام وظيفه گام نهد، هر گاه به نتيجه مطلوب برسد چه بهتر؛ و اگر نرسد نفس اين كار كه وارد مسير انجام وظيفه شده، خود مطلوب مهمّى است كه مى تواند افراد بهانه جو را به كار وادارد. زيرا بسيار مى شود كه بهانه جويان به بهانه اين كه حصول نتيجه مشكوك است، از انجام وظيفه و رسيدن به نتيجه باز مى مانند.

اين است كه امام(عليه السلام) در كنار سخنانى كه با صراحت از شهادت خويش و يارانش ياد مى كند، در عين حال از انگيزه هاى الهى حركت خويش نيز به عنوان وظيفه الهى و تكليف دينى، سخن به ميان مى آورد و حتّى در روز عاشورا پيش از آغاز جنگ به همين نكته اشاره كرده، مى فرمايد:«أَلا قَدْ أَعْذَرْتُ وَ أَنْذَرْتُ، الا إِنِّي زاحِفٌ بِهذِهِ الْأُسْرَةِ عَلى‏ قِلَّةِ الْعِتادِ وَ خَذَلَةِ الْأَصْحابِ‏»(٢٥)؛ (گاه باشيد! كه من حجّت را تمام كردم و از عاقبت شوم مخالفانِ حق، خبر دادم. آگاه باشيد! كه من با همين خانواده، با وجود نداشتن سپاه و بى وفايى ياران، جهاد خواهم كرد).

آرى، امام(عليه السلام) درصدد اداى وظيفه است و نداشتن سپاه و كمى ياران، خللى در عزم او وارد نمى كند. اين است كه امام با وجود اين كه كاملًا از عاقبت امر آگاه بود، با انگيزه تشكيل حكومت اسلامى قيام كرد و اين درست به حكم «عمل به وظيفه» بوده است.

سيره امامان معصوم(عليهم السلام) همواره بر طبق «تكليف دينى» و «عمل به وظيفه» بوده است. آنان از اين منظر در هرحال احساس پيروزى مى كردند. و به تعبير آیه ٥٢ سوره توبه به «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ‏»؛ (يكى از دو نيكى) - شهادت يا پيروزى مى رسيدند.

بر همين مبنا است كه امام حسين(عليه السلام) مى فرمايد: «إِنْ نَزَلَ الْقَضاءُ بِما نُحِبُّ فَنَحْمَدُ اللَّهَ عَلى‏ نَعْمائِهِ، وَ هُوَ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ أَداءِ الشُّكْرِ، وَ إِنْ حالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجاءِ، فَلَمْ يَعْتَدُّ مَنْ كانَ الْحَقُّ نِيَّتَهُ وَ التَّقْوى‏ سَريرَتَهُ‏»(٢٦)؛ (اگر قضاى الهى بر آنچه مى پسنديم نازل شود، خداوند را بر آن نعمت سپاسگزاريم و براى شكرگزارى از او يارى مى طلبيم و اگر تقدير الهى ميان ما و آنچه به آن اميد داريم مانع شود، [و به شهادت برسيم] پس كسى كه نيّتش حق و درونش تقوا باشد از حق نگذشته [و به وظيفه خود عمل كرده است]).

با اين بيان روشن است كه هيچ منافاتى بين آگاهى از سرانجام كار (شهادت) و عمل به وظيفه (قيام براى تشكيل حكومت اسلامى) نيست.(٢٧)

٤. اصرار بر بیعت نکردن با یزید به عنوان راهبردی اصولی در نهضت اصلاح گرانه امام حسین (علیه السلام) و ارتباط آن با حرکت به طرف کوفه

واقعیّت موجود آن عصر چنین بود که یزید اجازه نمی داد کسی چون امام حسین(علیه السلام) بدون بیعت با او راحت به زندگی مشغول شود؛ چون امام حسین (علیه السلام) کسی نبود که به آرامی زندگی کند، در این صورت تنها انتخاب یزید در صورت عدم بیعت، کشتن امام بود. از طرفی، گذشته از شام، مدینه و مکّه و به طور کلّی حجاز در شرایطی نبود که در برابر خواست یزید مبنی بر کشتن امام، مقاومتی از خود نشان دهد.

امام می بایست به جای دیگری می اندیشید. رفتن به مکه به صورت موقت پسندیده بود؛ زیرا به هر روی، این شهر حرم تلقی می شد و برای مدتی می توانست امنیت داشته باشد. اما همین شهر نیز نمی توانست به عنوان سنگری دائمی مورد توجه قرار گیرد. به علاوه که مکه، هواداری خاصی از امام نمی کرد و حتی در جریان بیعت با امیر المومنین(علیه السلام) هم، مکه با تانی بیعت کرده بود.

در این صورت تنها عراق که کانون شیعیان امام بود می توانست مورد توجه قرار گیرد. این منطقه از جهات دیگری نیز از شام متنفر بود. درخواست کوفه از امام این احتمال را تقویت کرد و با اوج گرفتن این دعوت، درصد احتمال پیروزی رو به فزونی نهاد.

البته معنای این تحلیل این نیست که هیچ خطری در عراق نبوده است، اما سوال این است که اگر امام بنا داشت در جایی مستقر شود، کجا را باید بر می گزید؟ آیا امام حسین(علیه السلام) کسی بود که بیعت کند؟ آیا یزید کسی بود که اجازه دهد امام بدون بیعت، زنده بماند؟

اگر امام به عراق نمی رفت، در آن صورت همه کتب تاریخی نمی نوشتند: اگر به عراق رفته بود پیروز می شد؟ یا چرا به نامه های مردم پاسخ مثبت نداد؟ چرا اجازه داد که در حجاز به دست عمّال یزیدبه شهادت برسد و هیچ اقدامی نکند؟ این سوالات و نمونه آنها، مواردی است که در صورت عدم انتخاب و مسافرت به کوفه در ذهن هر عاقلی مطرح می شد.

به هر حال پاسخ امام به تمام دعوت های به ظاهر خیرخواهانه ای که ایشان را به مماشات با یزید توصیه می کرد منفی بود و برای همین نیز مکه از سوی عمال یزید برای امام حسین در حال ناامن شدن بود. از نکاتی که امام در موارد متعدد بدان اشاره فرموده، این است که یزید و عمّالش اجازه ادامه حیات را در مکّه به او نخواهند داد و به هر صورت او را به قتل خواهند رساند.

امام(علیه السلام) در برابر اعتراض ابن عباس، فرمود: «لَاَنْ أُقْتَل‏َ خَارِجاً مِنْهَا بِشِبْرَیْنِ اَحَبُّ اِلَیَّ مِنْ اَنْ أُقْتَل‏َ خَارِجاً مِنْهَا بِشِبْرٍ»(٢٨)؛ (این که دو وجب دورتر از مکّه کشته شوم، بهتر از آن است که یک وجب دورتر کشته شوم). این نکته علاوه بر اشاره به حفظ حرمت مکّه به این نکته نیز توجه می داد که جان امام در خطر است و حضرت باید در این باره اقدامی بکند.

نیز آن حضرت در برابر اعتراض ابن عمر فرمود: «انَّ الْقُوْمَ لَایَتْرُکُونِی ... فَلَایَزَالُونَ حَتَّی اُبَایِعَ وَ اِنِّی کَارِهٌ فَیَقْتُلُونَنِی»(٢٩)؛ (این گروه مرا رها نخواهند کرد ... آنها اصرار دارند تا من بیعت کنم و من نمی خواهم چنین کنم، بنابراین آنها مرا خواهند کشت). این جمله به خوبی وضعیّت امام و واقعیّت موجود را نشان می دهد.

امام در مورد دیگری فرمود: «وَ لَوْ کُنْتُ فِی جُحْرِ هَامَّهٍ مِنْ هَوَّامِ الْاَرْضِ لَاَسْتَخْرِجُونِی وَ یَقْتُلُونَنِی»(٣٠)؛ (اگر در سوراخ جانوران بیابان نیز پنهان شوم مرا بیرون آورده و به قتل خواهند رساند).

همچنین زمانی که از امام پرسیدند که چرا برای رفتن عجله می کند، امام فرمود: «لَوْ لَمْ اَعْجَلْ لَاُخِذْتُ»(٣١)؛ (اگر تعجیل نکنم مرا دستگیر خواهند کرد) و بار دیگر فرمود: «اِنَّ بَنِی اُمَیَّهَ اَخَذُوا مَالِی فَصَبَرْتُ وَ شَتَمُوا عِرْضِی فَصَبَرْتُ وَ طَلَبُوا دَمِی فَهَرِبْتُ»(٣٢)؛ (بنی امیّه مالم را گرفتند، صبر کردم، به آبرویم تعرّض کردند، صبر کردم، خواستند خونم را بریزند، گریختم).

این نقلها شاهد صدق این گفته است که به هر حال آنها تصمیم بر قتل او داشتند و امیدی به زنده بودن، به صورتی که بیعتی نیز صورت نگیرد، نمی توانسته وجود داشته باشد. طرف دیگر قضیه رفتن به سمت عراق است. وقتی قرار شد آن حضرت از مکّه خارج شود، کدامین نقطه می بایست انتخاب می شد؟

در فاصله ماه شعبان تا ذی حجه که امام در مکه بود، نامه های مکرّری از عراق به دست او رسید. این نامه ها به شکلی بود که بعدها به صورت دلیل عمده امام برای رفتن به عراق شد. در بسیاری از موارد وقتی اعتراض به رفتن می شد، امام مساله نامهها را مطرح میکرد.(٣٣) هنگامی که امام در برابر حرّ رسید، همین نامهها را دلیل آمدن خود ذکر کرد. زمانی که عمر بن سعد علّت آمدن امام را به عراق جویا شد، پاسخ، همان نامه ها بود.

امام در برابر این نامه چه می توانست بکند؟ او تا مسلم را نفرستاده بود، اطمینان کافی نداشت، امّا اکنون نامه نماینده اش رسیده بود که بهترین دلیل بر بیعت مردم کوفه با امام(علیه السلام) بود. از این رو در برابر اعتراض ابن عباس در آخرین مرحله، امام به او فرمود: «من می دانم که تو اهل نصیحت کردن هستی، امّا مسلم به من نامه نوشته که مردم بر بیعت و یاری من اجتماع کرده و من نیز تصمیم به رفتن گرفته ام».(٣٤)

در پایان، با توجه به آنچه گفته شد و به عنوان جمع بندی می گوییم که همان طور که گفتیم امام(علیه السلام) نمی خواست به هیچ وجه موافقتی با یزید و حاکمیّت او داشته باشد حتی اگر این مخالفت منجر به شهادت او بشود. در عین حال در پی چاره بود تا در صورت امکان، انقلابی را علیه یزید برپا کرده و خود بر جامعه حاکمیّت پیدا کند. این چهار چوب، خواست امام بود.

جهان اسلام همان طور که دیدیم از نظر سیاسی در آن شرایط ویژگی های خاصی داشت که عموما مساعد با اهداف و خواست های اصلاح گرانه ایشان نبود. بنابراین باید به گونه ای رفتار می کردند که بتوانند با توجه به آن شرایط به اهداف خویش در جهت دفاع از اسلام و اقامه حکومتی عادلانه با موفقیت دست یابند.

طبیعی است که امام به تناسب، اهدافی در چند سطح را در نظر داشت. دستیابی به حکومت می توانست بالاترین موفقیتی باشد که امام به آن می اندیشد. اما این گونه نبود که با منتفی شدن زمینه های این هدف حداکثری، ایشان حرکت اصلاح طلبانه و انقلابی خود را ناکام و تمام شده تلقی کنند و از میانه راه بازگردند.

علم و دانش و دوراندیشی و پیش بینی امام از شرایط سیاسی روز - حتی بنابر علم و بصیرت داشتن به عنوان انسانی عادی و بدون در نظر داشتن آگاهی های غیبی - از بسیاری از کسانی که با تحلیل پیشینه سرشار از بی وفایی مردم کوفه، سرنوشت چنین سفری را برای آن حضرت، پر از ناکامی می دانستند، بیشتر بود.

گذشته از این حتی اگر - نستجیر بالله - فرض را بر این بگذاریم که امام بدون اطلاع از عاقبت کار، در ابتدا تحت تأثیر وعده ها و نامه های اهل کوفه قرار گرفت و به امید اقامه حکومت در آنجا، از ورود عبیدالله به زیاد به کوفه و منقلب شدن امور، غافلگیر ،شد معنایی نداشت پس از رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی در کوفه و افتادن زمام امور به دست امویان و ضعیف شدن جبهه شیعیان، باز هم مسیرش را به طرف این شهر ادامه دهد و جان مبارک خود و عزیزترین کسانش را قربانی دستیابی به هدفی (در اینجا منظور «حکومت» است) کند که از ابتدا احتمال تحقق آن بسیار پایین بود.

مشخص است که هدف امام از حرکت اصلاح گرانه خود منحصر در دستیابی به حکومت نیست و حتی اگر دستیابی به حکومت هم امری در دسترس نبود به هر روی امام به عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر، طرح دیگری برای ادامه نهضت و پیشبرد رسالت خویش در نظر گرفته بود. به فرض که در این حد نیز موفقیتی به دست نمی آورد می توانست مطمئن باشد که با ریخته شدن خونش درخت اسلام را آبیاری کرده و مردم را نسبت به وضعیت ناهنجاری که در آن به سر می برند، آگاه کرده است. آیا این چیزی غیر از قیام و برپایی نهضتی آزادی خواهانه و عدالت طلبانه توسط آن حضرت است؟(٣٥)

نکته پایانی؛ حکمت همراه ساختن خانواده در سفر به عراق؟

در اینجا باید اشاره ای کوتاه به چرایی همراهی خانوده آن حضرت نیز داشت. امام حسین(علیه السلام) می خواستند با همراه کردن خانواده خود و اسارت آنها بعد از شهادت شان، برای تمام تاریخ سندی معتبر و زنده در مظلومیت خاندان اهل بیت(علیهم السلام) و رسوایی امویان از خود باقی بگذارند. خطبه های آتشین حضرت زینب(سلام الله علیها) نقش بسیار مؤثری در رسوایی اقدامات جنایتکارانه یزید و دستگاه خلافت اموی داشت.

سِـــرّ نی در نينـــوا می مـاند اگر زينـب نبـود

کــربــلا در کـربــلا می مـاند اگر زينب نبود

چهره ی سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنـگ

پشـت ابری از ريا می مـاند اگر زينب نبود.(٣٦)

گذشته از همه اینها، امام حسین(علیه السلام) با همراه کردن خانواده شان با خود، مرتکب عملی غیر معمول و بی سابقه نشدند. چرا که به همراه بردن زنان و فرزندان سنتی عربی بود و اینان همراه نیروهای تحت فرماندهی به جنگ فرستاده می شدند. در جنگ های زمان پیامبر(صلوات الله علیه) نیز مسلمانان و مشرکان زنان خود را همراه می بردند.(٣٧)

پی نوشت:

(١). زمینه های قیام امام حسین (علیه السلام)، عبدالحمیدی، حسین، زمزم هدایت، تهران، ١٣٨٣هـ ش، چاپ دوم، ص ٣٧١.

(٢). همان.

(٣). همان.

(٤). همان، ص ٣٧٢.

(٥). بحارالانوار، علامه مجلسی، دار إحياء التراث العربی، بیروت، ١٤٠٣هـ ق، چاپ دوم، ج ٦٣، ص ٤٩٥.

(٦). همان، ج ٤٤، ص ٣٢٥.

(٧). زمینه های قیام امام حسین (علیه السلام)، همان، ص ٣٧٨.

(٨). بحارالانوار، همان، ج ٩٨، ص ٣٣١.

(٩). عاشورا ريشه ها، انگيزه ها، رويدادها، پيامدها، مکارم شیرازی، ناصر، ناشر: مولف‏، قم، بی تا، چاپ اول، ص ٢٣٤.

(١٠). «أَيُّهَا الْأَمِيرُ إِنَّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ بِنَا فَتَحَ اللَّهُ وَ بِنَا خَتَمَ اللَّهُ وَ يَزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْرِ قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ مِثْلِی لَا يُبَايِعُ مِثْلَه». (بحارالانوار، همان، ج ٤٤، ص ٣٢٥).

(١١). «وَ أَنّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً، وَ لا بَطِراً، وَ لا مُفْسِداً، وَ لا ظالِماً، وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی، أُریدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعرُوفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ أَسیرُ بِسیرَةِ جَدِّی وَ أَبی عَلىِّ بْنِ أِبی طالِب(علیه السلام)، فَمَنْ قَبِلَنِی بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللّهُ أَوْلى بِالْحَقِّ، وَ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ هذا أَصْبِرُ حَتّى یَقْضِىَ اللّهُ بَیْنی وَ بَیْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ». (همان، ج ٤٤، ص ٣٢٩-٣٣٠).

(١٢). «اَللّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کَانَ مِنَّا تَنافُساً فِی سُلْطان، وَ لا التماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ، وَ لکِنْ لِنَرَىَ الْمَعالِمَ مِنْ دِینِکَ، وَ نُظْهِرَ الاِصْلاحَ فِی بِلادِکَ، وَ یَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِکَ، وَ یُعْمَلُ بِفَرَائِضِکَ وَ سُنَّتِکَ وَ أَحْکامِکَ». (همان، ج ٩٧، ص ٨٠-٨١).

(١٣). «أَيُّهَا النَّاسُ؛ إِنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: «مَنْ رَأى‏ سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلّاً لِحُرُمِ اللَّهِ، ناكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، يَعْمَلُ فِي عِبادِاللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ، وَ لَا قَوْلٍ، كانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ». (همان، ج ٤٤، ص ٣٨٢).

(١٤). همان، ج ٤٤، ص ٣٨١.

(١٥). ينابيع المودة، قندوزى حنفی، سلیمان بن ابراهیم، دارالاسوه، قم، ١٤١٦هـ ق، چاپ اول، ص ٤٠٦.

(١٦). بحارالانوار، همان، ج ٩٧، ص ٨٠-٨١.

(١٧). مقتل الحسين، خوارزمى، موفق بن احمد، مكتبة المفيد، قم، بی تا، چاپ اوّل، ج ١، ص ١٧٢.

(١٨). بحارالانوار، همان، ج ٤٤، ص ٣٢٥.

(١٩). همان، ج ٤٤، ص ٣٢٦.

(٢٠). الفتوح ابن اعثم، ابن عثم کوفی، احمد، دارالندوة الجديدة، بيروت، بی تا، چاپ اول، ج ٥، ص ١٣٧.

(٢١). برای مثال ر.ک: موسوعة كلمات الحسين عليه السلام، لجنه الحدیث فی معهد باقرالعلوم، دارالمعروف، قم، ١٣٧٣هـ ش، چاپ اول، ص ٢٦٥.

(٢٢). عاشورا ريشه ها، انگيزه ها، رويدادها، پيامدها، همان، ص ٢٥٥.

(٢٣). مقتل الحسين خوارزمى، همان، ج ١، ص ١٦٠.

(٢٤). ر.ک: بحارالانوار، ج ٤٤، ص ٢٢٣ تا ٢٦٦.

(٢٥). همان، ج ٤٥، ص ٩.

(٢٦). تاريخ طبرى، طبری، محمّد بن جرير، مؤسسه اعلمى، بيروت، ١٤٠٣هـ ق، چاپ چهارم، ج ٤، ص ٢٩٠.

(٢٧). عاشورا ريشه ها، انگيزه ها، رويدادها، پيامدها، همان، ص ٢٤٧ تا ٢٦٩، با تلخیص.

(٢٨). جمل من انساب الأشراف، البلاذرى، أحمد بن يحيى بن جابر، تحقيق: زكار، سهیل، زركلى، ریاض، دارالفكر، بيروت، ١٤١٧ هـ ق، چاپ اول، ج ٣، ص ١٦٤.

(٢٩). همان.

(٣٠). الفتوح، همان، ج ٥، ص ١١٦.

(٣١). تاريخ طبرى، همان، ج ٤، ص ٢٩٠.

(٣٢). الفتوح، همان، ج ٥، ص ١٢٤.

(٣٣). جمل من انساب الأشراف، همان، ج ٣، ص ١٦٣ تا ١٦٥.

(٣٤). مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، أبو الحسن على بن الحسين بن على، دار الاندلس، بیروت، ١٣٨٥هـ ق، ج ٣، ص ٥٤ و ٥٥.

(٣٥). حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیهمالسلام)، جعفریان، رسول، موسسه انصاریان، قم، ١٣٨١هـ ش، چاپ ششم، ص ١٩٩.

(٣٦). سروده ی قادر طهماسبی.

(٣٧). مقاله «ارزیابی حرکت امام حسین (علیه السلام)»، ابو علم، توفیق، ترجمه: امینی، عبدالله، نشریه علمی تخصصی حکومت اسلامی، پاییز ١٣٨١هـ ش، شماره ٢٥، ص ٢٣.

معرفی کتاب

سیری در کتاب
«جامعه سالم در پرتو اخلاق»

کتاب ارزشمند «جامعه سالم در پرتو اخلاق» بحث هایى است در زمینه اخلاق اسلامى که توسط مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدظله العالی به رشته تحریر در آمده است. در این کتاب ارزش والای اخلاق، راه های خودشناسی، حکمت روزه و حجاب های پنج گانۀ اخلاقی خودخواهى و غرور، دنیاپرستى، تملق، حب، بغض، علاقه و دشمنى افراطى و حجاب معاصرت در ٤٢ عنوان مورد بررسى و کنکاش قرار گرفته است.

ساختار اصلی کتاب

کتاب گران سنگ «جامعه سالم در پرتو اخلاق» از یک مقدمه و عناوین ٤٢ گانه تشکیل شده است که عبارت اند از:

١.اخلاق؛ بزرگ ترین عامل خوشبختی یا بدبختی؟! ٢.اخلاق؛ راه بهتر زیستن ٣. درد از تو است و درمان هم ز تو است ٤. اخلاق؛ وسیله موثرى براى بهتر اندیشیدن ٥. حجاب چهره جان ٦. مهم ترین مشکل ما، خودشناسى است ٧. روزه مبارزه همه جانبه اى با ناخالصى ها! ٨. حجاب هاى هفت گانه ٩. نخستین حجاب انسان، کبر و غرور است ١٠. خود برتربینى، خودپسندى، خودخواهى و خودمحورى! ١١. سر چشمه هاى کبر و غرور ١٢. تکبر بازتاب عقده حقارت است ١٣. پیروزى ها گاهى عامل شکست اند و شکست ها پل پیروزى! ١٤. رابطه غرور و کم ظرفیتى ١٥. رابطه «کبر و غرور» با «تربیت هاى نادرست» ١٦. طرق درمان کبر و غرور ١٧. باز هم طرق درمان کبر و غرور ١٨. طرق عملى مبارزه با تکبر ١٩. خود را بیازماییم تکبر داریم یا نه؟ ٢٠. بلاى تملق و چاپلوسى ٢١. «تملق» از آفات مهم «مدیریت» ٢٢. خطرات تملق و چاپلوسى ٢٣. دومین حجاب؛ حجاب دنیا پرستى ٢٤. دنیا یک نگرش است ٢٥. مرز میان دنیاپرستى و دنیادارى ٢٦. زهد گرایى منفى و مثبت ٢٧. نشانه هاى زاهدان و زهد فروشان ٢٨. سرچشمه اصلى گناهان ٢٩. گوساله سامرى ٣٠. غنا درون جان شما است ٣١. بلاى حب جاه! ٣٢. نشانه هاى جاه طلبان ٣٣. دیگر نشانه هاى جاه طلبى ٣٤. سومین حجاب، حجاب حب و بغض ٣٥. خورشید پوشیده نیست؛ اشکال در چشم ما است! ٣٦. حجاب معاصرت ٣٧. چگونه مى توان جحاب معاصرت را درید؟ ٣٨. ریشه هاى حجاب معاصرت ٣٩. تنگ نظرى ٤٠. علل تنگ نظرى ٤١. آرامش روح؛ گمشده بزرگ انسان ها ٤٢. عوامل مختلف نگرانى و اضطراب.

گزارش محتوایی اثر

گوهر اخلاق

مولّف در مباحث ابتدایی کتاب به اثر اخلاق در آرامش روح و جان و نظام اجتماعی بشر اشاره کرده و نقش فوق العاده حساس اخلاق در زندگى انسان و سلامت و سعادت او را با ذکر روایات، تبیین کرده است.

معظم له سپس به راهکارهای درمان رذایل اخلاقی پرداخته و با ارایۀ شواهد قرآنی ارتباط اخلاق و اندیشه را بررسی کرده است.

در فرازی از کتاب می خوانیم: اگر یک روز موفق به خانه تکانى دل شویم و این شیاطین را که نامشان، حرص، بخل، آرزوهاى دور و دراز، چشم و هم چشمى، کبر، خودخواهى و حسادت است، اگر این شیاطین مرموز را از زوایاى وجود خود بیرون کشیم و به خارج پرتاب کنیم، افق زندگى در نظر ما کاملا دگرگون مى شود. روشنایی ها، خوشبختی ها، آسایش و آرامش خاطر، جاى آن همه بدبختى و رنج و بلا را مى گیرد.

راه های خودشناسی

نویسنده در بخش دیگری از کتاب راه های مختلف خود شناسی را با استناد به آیات و روایات بیان کرده است.

در فرازی از کتاب آمده است: متأسفانه انتقاد کردن و پذیرش انتقاد امروز در ما ضعیف است؛ انتقاد را نوعى دشمنى، و پذیرش آن را نوعى ضعف مى شمریم. ولى به هر حال باید...روح شهامت و شجاعت پذیرش و اعتراف به نقصان را به عنوان وسیله اى براى تکامل، پرورش داد.

کبر و غرور بیماری خطرناک

نویسنده در بیان نخستین حجاب اخلاقی به شاخه های مختلف کبر و غرور و خودخواهی [حب ذات] پرداخته، سپس خودبرتربینی، خودپسندی، خودخواهی و خودمحوری را شرح داده و در ادامه به سرچشمه های کبر و غرور اشاره کرده و ارتباط تکبر با پیروزی ها، کم ظرفیتی، تربیت های نادرست را بیان کرده و در بخش پایانی به راه کارهای علمی و عملی درمان کبر و غرور اشاره کرده است.

در بخشی از کتاب می خوانیم: اصطلاح خودمحوری در مورد کسانى به کار مى رود که مى خواهند همه کارها را در یک محیط قبضه و در خود خلاصه نمایند، این افراد بدترین مدیرانند، زندگى آن ها سراسر اشتباه، و بسیار زود وامانده و تنها مى شوند. همه مردم از چنین اشخاصى متنفرند، و هیچ کس مایل به همکارى با آن ها نیست. این خود محورى ثمره شوم خود خواهى است که آن هم محصول خودپسندى، و آن نیز میوه تلخ درخت خود برتربینى است.

حجاب دنیاپرستی

مولف در بیان دومین حجاب اخلاقی به مقولۀ دنیاپرستی پرداخته و در ادامه حقیقت مفهوم دنیا، مفهوم پرستش، جاذبه های نیرومند دنیا، راه تسلط بر وسوسه های دنیایی تبیین کرده سپس این رذیله اخلاقی را با استناد به آیات و روایات شرح داده است.

مرز میان دنیاپرستی و دنیا داری، زهدگرایی منفی و مثبت و نشانه های زاهدان و زهدفروشان، سرچشمۀ اصلی گناهان، گوسالۀ سامری، غنا درون جان شماست، بلای حب جاه و نشانه های جاه طلبان از دیگر عناوینی است که صاحب اثر به آن پرداخته است.

در فرازی از کتاب آمده است: اگر از «آمریکا» بپرسید چرا دست به چنین لشکرکشى رسوا و خطرناکى در خلیج فارس زده اى؟ مى گوید براى حفظ منافع ماست، ما در اینجا منافع زیادى داریم!.

اگر از «اشغالگران افغانستان» بپرسید چگونه با این بهاى بسیار سنگین، اصرار دارید ملتى را تحت قیمومیت خود قرار دهید؟ مى گویند حفظ منافع ما ایجاب مى کند.

اگر از «فرانسه»، «انگلستان» و از سایر جهان خواران این سؤال را تکرار کنیم جوابى جز مسأله «حفظ منافع» خود یعنى همان «بت طلائى سامرى» ندارند «فراموش نکنیم منظور آن ها از حفظ منافع، حفظ منافع مادى است به هر قیمتى که تمام شود حتى به قیمت نابود کردن همه ارزش ها».

بلای تملق و چاپلوسی

معظم له در بیان سومین حجاب اخلاقی به حجاب تملق و چاپلوسی اشاره کرده و تأثیرات مخرب آن را در فضایل اخلاقی و سجایای انسانی بیان کرده، سپس سرچشمه های آن رذیله اخلاقی، هم چنین نقش مخرب چاپلوسی در حکمرانی را مورد توجه قرار داده و در ادامه خطرات تملق و چاپلوسی را بیان کرده است.

نویسنده در بخشی از کتاب می نویسد: هنگامى که یک مدیر میدان را براى افراد دروغ پردازى که در وقاحت و بیشرمى و دروغ با هم مسابقه گذارده اند باز مى گذارد، طبیعى است که افراد با شخصیت و صادق و راستگو، پراکنده خواهند شد، و چه دردناک است حال مدیرى که از پشتیبانى این گونه افراد مخلص و آگاه و واقع بین محروم بماند.

حجاب حب و بغض

معظم له در بیان چهارمین حجاب اخلاقی به مسألۀ حب و بغض افراطی اشاره کرده و آن را مانع درک و دید انسان و حجابی میان او ورضای خدا معرفی کرده و در ادامه علل و انگیزه های حب و بغض افراطی را بیان کرده است.

نویسنده در موضوع حب و بغض های افراطی می نویسد: بسیارى از مشکلات اجتماعى ما از همین جا سرچشمه مى گیرد که افراد وابسته به یک گروه هرگز حاضر نیستند در مسایل مختلف اجتماعى بى طرفانه به قضاوت بنشینند، یک خطاى کوچک از مخالفان خود را یک گناه عظیم مى بینند، در حالى که صدها گناه بزرگ از دوستان را نادیده مى انگارند.

حجاب معاصرت

در بیان نویسنده حجابی که بر روی فکر انسان پرده می افکند و اجازه نمی دهد معاصران و حتی دوستان خود را به خوبی بشناسد حجاب معاصرت نام دارد.

نویسنده در ادامه به علل روانی حجاب معاصرت پرداخته و راهکارهای برون رفت از آن را بیان کرده است.

در برشی از کتاب می خوانیم: تا پاى فقدان نعمت به میان نیامده، هیچکس قدر نعمت هایى را که دارد، نمى داند ولى غالباً زمانى از اهمیت نعمت با خبر می شود که دیگر جایى براى قدر دانى از نعمت باقى نمانده...نعمت وجود بزرگان هر قوم و ملت، و هم چنین نعمت وجود یاران عزیز و دوستان باوفا، نیز همین گونه است، و چیزى به نام «حجاب معاصرت» اجازه نمى دهد که ارزش آن ها را چنان که هستند، درک کنیم.

لازم به ذکر است این اثر ارزشمند اخلاقی نخستین بار در سال ١٣٥٧(ه ش) در یک جلد و ٢٥٩صفحه، در قطع رقعی توسط مرکز نشر آثار حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدظله العالی به زیور طبع آراسته شده است.

معارف اسلامی

مصمم بودن امام حسین(علیه السلام) بر قیام،
حتی بعد از پیمان شکنی کوفیان

پرسش :

در دیدار امام حسین(علیه السلام) با فرزدق شاعر چه گذشت؟

پاسخ اجمالی:

امام حسین(علیه السلام) بعداز شهادت مسلم، اعلام کردند که هنوز تکلیف ما باقى مانده است. سپس به خواندن اشعاری پرداختند که مضمون شان درباره برتر بودن بهشت در مقایسه با دنیا و برتری شهادت بر مرگ بود. همچنین طبق قولی دیگر امام با نکوهش بی وفایی کوفیان، خود را سزاوارتر از هر کس برای یاری دین خدا و جهاد در او به هر قیمتی، معرفی می کند.

پاسخ تفصیلی:

هنگامی که امام(علیه السلام) به سوى کوفه پیش مى رفت فرزدق (شاعر معروف عرب) را دید، فرزدق سلام کرد و گفت: «اى فرزند رسول خدا! چگونه به مردم کوفه اعتماد کردى با آن که آنان پسر عمویت ـ مسلم بن عقیل ـ و پیروانش را کشتند؟» اشک از دیدگان امام جارى شد و فرمود:

«رَحِمَ اللهُ مُسْلِماً فَلَقَدْ صارَ إِلى رَوْحِ اللهِ وَ رَیْحانِهِ وَ جَنَّتِهِ وَ رِضْوانِهِ، أَلاَ إِنَّهُ قَدْ قَضَى ما عَلَیْهِ وَ بَقِىَ ما عَلَیْنا»؛ (خداوند مسلم را رحمت کند، او به سوى رَوْح و ریحان و بهشت و رضوان خداوند رهسپار شد، بدانید او به تکلیف خویش عمل کرد و هنوز تکلیف ما باقى مانده است).

سپس این اشعار را ایراد فرمود:

«فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیا تُعَدُّ نَفیسَةً

فَدارُ ثَوابِ اللّهِ أَعْلى وَ أَنْبَلُ

وَ إِنْ تَکُنِ الاَبْدانُ لِلْمُوتِ أُنْشِأَتْ

فَقَتْلُ امْرِىء بِالسَّیْفِ فِی اللّهِ أَفْضَلُ

وَ إِنْ تَکُنِ الاَرْزاقُ قِسْماً مُقَدَّراً

فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِی الرِّزْقِ أَجْمَلُ

وَ إِنْ تَکُنِ الاَمْوالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُها

فَما بالُ مَتْرُوک بِهِ الْحُرُّ یَبْخَلُ»

(اگر (لذّات) دنیوى با ارزش به شمار آید، سراى پاداشِ الهى (بهشت) از آن برتر و ارزشمندتر است و اگر بدن ها براى مرگ آفریده شده، شهادت در زیر ضربات شمشیر در راه خدا بهتر است و اگر روزى ها به تقدیر الهى تقسیم شده، حریص نبودن در طلب روزى زیباتر است و اگر اموال و دارایى براى واگذاشتن جمع آورى مى شود، چرا آزاد مردان (در بذل و بخشش آن) بخل بورزند؟)(١)

طبق نقلی دیگر هنگامی که فرزدق با کاروان امام حسین(علیه السلام) برخورد کرد. امام(علیه السلام) از وضعیّت مردم کوفه سؤال کرد و فرزدق پاسخ داد: «دل هاى مردم با تو و شمشیرهایشان بر ضدّ توست!».

امام(علیه السلام) فرمود: «یا فَرَزْدَقُ اِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّیْطانِ وَ تَرَکُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسادَ فِی الاَرْضِ وَ اَبْطَلُوا الْحُدُودَ وَ شَرِبُوا الْخُمُورَ وَ اسْتَأْثَرُوا فِی أَمْوالِ الْفُقَراءِ وَ الْمَساکینَ وَ أَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرَةِ دینِ اللّهِ وَ إِعْزازِ شَرْعِهِ وَ الْجِهادِ فِی سَبِیلِهِ؛ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللهِ هِىَ الْعُلْیا»؛ (اى فرزدق! اینان گروهى هستند که پیروى شیطان را پذیرفتند و اطاعت خداى رحمان را رها کردند و در زمین فساد را آشکار ساختند و حدود الهى را از بین بردند و باده ها نوشیدند و دارایى هاى فقیران و بیچارگان را ویژه خود ساختند و من از هر کس به یارى دین خداوند و سربلندى آیینش و جهاد در راهش سزاوارترم، تا آیین خداوند پیروز باشد).(٢)

این سخن به خوبى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) روى حمایت و وفادارى مردم کوفه به هیچ وجه حساب نمى کرد، بلکه رفتن به سوى سرزمینى که شهادت او در آن، موج عظیمى را در جهان اسلام بیندازد، و پایه هاى قدرت ظالمان فرومایه را متزلزل کند وظیفه خود مى دانست و الاّ سزاوار بود با شنیدن سخن فرزدق و با جوابى که خود به او داد، مسیر خویش را تغییر داده به مکّه بازگردد، یا راه دیگرى را در پیش گیرد.

و به تعبیر دیگر، امام(علیه السلام) مبارزه با کسانى که اطاعت شیطان را بر اطاعت خدا مقدّم شمرده و حدود الهى را تعطیل و فسق و فجور را آشکار ساخته و حقوق مستضعفان را پایمال کرده بودند وظیفه اصلى خود مى دانست؛ به هر قیمتى که تمام شود و هر بهایى که لازم است براى آن بپردازد.(٣)

پی نوشت:

(١). تاریخ ابن عساکر (شرح حال امام حسین(علیه السلام))، ص ١٦٣ و بحارالانوار، ج ٤٤، ص ٣٧٤.

(٢). تذکرة الخواص، ص ٢١٧-٢١٨ و اعیان الشیعة، ج ١، ص ٥٩٤.

(٣). گردآوري از کتاب: «عاشورا ريشه‏ ها، انگيزه ‏ها، رويدادها، پيامدها»، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، انتشارات امام على بن ابى طالب(عليه السلام‏)، قم، ١٣٨٨ هـ.ش‏، ص ٣٥٤.

احکام شرعی

احکام عزاداری

اهمیت عزاداری

مراسم عزاداری چه اهمیتی دارد که آنقدر در مورد آن تأکید میشود؟ و آیا برگزاری مراسم عزاداری امری مستحب است یا واجب؟

اهميت عزاداري بهقدری است که يکي از عوامل احياي مذهب شيعه است؛ و چون ضعف و تضعيف عزاداریها باعث تضعيف مذهب خواهد بود، از مرحله مستحب بالاتر است و در مواردي شبهه وجوب پيدا میکند.

تاریخچه عزاداری در زمان پیامبر

آیا هیچ سنّتى از زندگى پیامبر (صلیالله علیه وآله) وجود دارد که بر اساس آن مراسم عزاداری ماه محرم برگزار شود؟

بدون شک عزادارى براى شهدا در زمان پیامبر اکرم (صلیالله علیه وآله) وجود داشته است. ازجمله براى شهادت مظلومانه حضرت حمزه عموى شجاع و بزرگوار پیغمبر اکرم (صلیالله علیه وآله) رسول خدا دستور عزادارى بر او داد و حتى زنان انصار را دعوت كرد كه به خانه حضرت حمزه بروند و براى او سوگوارى كنند.روش عزادارى باید مطابق سنّت آن حضرت و امامان معصوم (علیهمالسلام) و عرف عقلا باشد.

عظیمتر بودن مصیبت ائمه از مصیبت دیگران

اگر کسى بگوید: «مصیبتهایی که من در طول زندگى دیدهام، کمتر از مصیبتهایی که مثلاً حضرت فاطمه (علیها السلام) دیده نیست بلکه بیشتر است!» بنابراین دلیلى ندارد که براى آن بزرگوار به خاطر سیلى خوردن گریه کنم، جوابش چیست؟

با توجّه به مقامات والاى آن بزرگواران، مصیبتهایی که بر آنها واردشده بسیار مهمتر از مصائب دیگران است. آیا اگر یک فرد عادى را سیلى بزنند، یا یک عالم بسیار بزرگ متّقى را سیلى بزنند، ازنظر مصیبت یکسان است؟

حکم شرکت در مراسم عزاداری

حضور در مجالس عزاى امام حسین (علیهالسلام) در محرّم چه حکمى دارد؟ مستحب است یا واجب؟

حضور در این مجالس مستحب است ولى اگر مردم به مقدار لازم حاضر نشوند حضور در این مجالس واجب کفایى است.

ویژگیهای مجالس عزادارى

عزادارى مطلوب براى اهلبیت (علیهمالسلام) چه ویژگیهایی دارد؟

در این مراسم قبل از هر چیز باید اهداف سالار شهیدان (علیهالسلام) و یاران شجاعش از این قیام خونین بهوسیله خطباى محترم و مدّاحان عزیز تشریح شود. سپس به مراسم سوگوارى بپردازند و عزاداریها باید به همان شکل سنّتى و خالى از پیرایه و با خلوص نیّت انجام گیرد.ولى عزاداران محترم (خطبا و مداحان و آحاد مردم سوگوار) باید از سه کار پرهیز کنند: الف) از کلمات غلوآمیز که ائمّه هدى (علیهمالسلام) یا بزرگان شهدا را همردیف خداوند قرار میدهد، جداً اجتناب کنند. ب) از اعمالى که سبب وهن مذهب در نظر دوست و دشمن میشود، خوددارى نمایند. ج) از رسانیدن آسیب جدی به بدن اجتناب ورزند. و سزاوار است مدّاحان عزیز مانند خطباى محترم، دوره آموزشى داشته باشند و از روشهای سنّتى پیروى کنند.

بینظمی کودکان در مراسم عزاداری

آیا حضور کودکان در این مراسم که گاه توأم با بینظمی است، شایسته است؟

بهیقین باید کودکان و نوجوانان را از همان سنین پایین به مکتب حسینى (علیهالسلام) آشنا ساخت و درس آزادگى، ایمان و شهامت را از همان اوّل به آنها آموخت، حضور آنها لازم است هرچند گاهى عوارض مختصرى داشته باشد.

مقاتل معتبر

حوادث کربلا را از چه کتابهایی بگیریم؟

کتابهای معتبر خوبى در این زمینه نوشتهشده است ازجمله: ارشاد مرحوم شیخ مفید، لهوف سید بن طاووس، مقتل الحسین مرحوم مقرّم، منتهى الآمال مرحوم محدّث قمى و اخیراً کتاب خوبى به نام عاشورا که شامل ریشههای تاریخى حادثه کربلا، سپس رویدادها و سرانجام نتایج و آثار مهم آن بهوسیله دو نفر از دانشمندان حوزه علمیّه زیر نظر اینجانب نگاشته شده و کتاب بسیار خوبى است.

تغییر نذر

آیا میتوان نذر را تغییر داد؟

چنانچه صيغه نذر را به هر زباني خوانده باشد (مثلاً گفته باشد نذر میکنم اگر حاجتم را گرفتم فلان کار را انجام دهم) جايز نيست و اگر نخوانده است مانعي ندارد.

فلسفه گریه

ما شیعیان به چه علت براى امام حسین (علیهالسلام) و اصحابش باوجوداینکه آنها در بهشت و راحتى هستند، گریه میکنیم؟ فلسفه این گریهها چیست؟

این گریهها به خاطر ظلمهایی است که دشمنان بر آنها روا داشتند و درواقع اعلانجنگ با دشمنان ایشان و به تعبیر دیگر با ظالمان و ستمگران دنیاست. علاوه بر این، صحنههای کربلا چنان بوده است که هر کس کمترین عاطفهای داشته باشد، با شنیدن آن متأثر میشود این همان رابطه و پیوند عاطفى است.

ورود عزاداران با کفش به مسجد

حکم شرعى ورود هیئتهای عزادارى با کفش به مساجدى که تماماً صیغه مسجد خواندهشده و نماز اقامه میشود، چیست؟

ورود با کفش روى فرشها جایز نیست ولى اگر فرشها را جمع کنند، ورود با کفش حرام نیست امّا باید بعداً بشویند و تمیز کنند.

پی نوشت:
  
    
تاریخ انتشار: « 1405/03/31 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 97